شيخ جمال الدين ابو اسحاق حلاج شيرازي مشهور به "بسحق اطعمه"
اشعار بسحق
بسحق اغلب اشعار خود را در استقبال و تضمین اشعار شعرای پیشین مانند: فردوسی، سعدی، امیرخسرو دهلوی، حافظ، سلمان ساوجی، کمال خجندی، عراقی، مولوی و عماد فقیه سروده است. ذوق، ابتکار و استعداد او در شیوه معرفی غذاهای ایرانی، شیخ را در قلمرو زبان فارسی به شهرت رسانید. عدهای از شعرای معاصر او، مانند نظامالدین احمد اطعمه شیرازی، از او تقلید کردهاند اما هیچکدام به مرتبت او دست نیافتند.
شیخ بسحق و شاه نعمت الله ولی
بسحق بعضی از غزلیات شاه نعمت الله ولی را استقبال نموده و چند بار نیز او را ملاقات کرده است.
شاه نعمتالله گوید:
گوهر بحر بیکران مائیم گاه موجیم و گاه دریائیم
ما از آن آمدیم در عالم تا خدا را به خلق بنماییم
شیخ بسحق گفته است:
رشته لاک معرفت مائیم گه خمیریم و گاه بغرائیم
ما از آن آمدیم در مطبخ که به ماهیچه قلیه بنمائیم
شاه نعمتالله به دعوت حاکم فارس، میرزا اسکندربن عمر، به شیراز آمد و بسحق که از مریدان وی بود به دیدار مراد خود شتافت. نعمتاللهولی روی به بسحق نمود و گفت: رشته لاک معرفت شمائید؟ بسحق در پاسخ اظهار کرد: ما نمیتوانیم از الله بگوئیم، از نعمت ِالله می گوئیم. در ملاقاتی دیگر شاه نعمتالله از او سؤال میکند: دیگر چه گفتهاید؟ بسحق جواب میدهد:
حکایت عدس و سفرهٔ خلیلالله زمن بپرس که مداح نعمتاللهام
استقبال از اشعار سعدی، حافظ و فردوسی
رفیق مهربان و یار همدم همهکس دوست میدارند و منهم
سعدی
برنج زرد و مرغ و قند باهم همهکس دوست میدارند و منهم
زحلوا زله میبستند زین پیش نه این بدعت من آوردم به عالم
اگر گویی که میل کشککم نیست من این دعوی نمیدارم مسلم
وگر گوئی که صفرائی مزاجم مسلم دارمت والله واعلم
در آندم وصف نان میگفت بسحق که از گندم حذر میکرد آدم
بسحق
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق
حافظ
برنج زرد پر از روغن و رفیق شفیق اگر حلاوه بود در برش زهی توفیق
ببر زدنبه بریان نوالهای امروز که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
چنان فرو برم انگشتها به قعر برنج که دیده خیره بماند در آن چو بحر عمیق
شدهست مرغ مسمی به بحر روغن غرق بیار کشتی صحن و بگیر دست غریق
به نزد قلیهبرنج این طعامها هیچ است هزاربار من این نکته کردهام تحقیق
کماج گرم به دستآر و یخنی، ای بسحاق که هرکجا که رَوی، مثل ایندو نیست رفیق
بسحق
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
حافظ
طبق پهن فلک دیدم و کاس مه نو گفتم ای عقل به ظرف تهی از راه مرو
اگرم گندم بغرا نبود، بفروشم خرمن مه به جُوی، خوشهٔ پروین به دوجو
دست بر دنبه بریان زن و یخنی بگذار سخن پخته همین است، نصیحت بشنو
بسحق
آن شمعها که در دل بسحاق برفروخت از رهگذار نور برنج شماله بود
بسحق
من آن نیام که زحلوا عنان بگردانم که تَرکِ صحبت شیرین نه کار فرهاد است
حسد چه میبری ای کاسهلیس بربسحاق برنج زرد و عسل، روزی خدادادست
بسحق
عشق یخنی دل ما برده به یغما امروز مطبخی، خیز و برو دیگ کلان نِه بربار
بسحق
چو نعمت نماند به کس پایدار همان به که آشی بود یادگار
به شهنامه گر مدح گبران بود به دیوان ما وصف بریان بود
درآنجا اگر پهلوان رستم است مُزَعفَر به مردی چه از وی کم است؟
چه رستم، چه بیژن، چه این و چه آن دوانند، سرگشته از بهر نان
بسحق اطعمه شیرازی و سعدی شیرازی
منصور رستگار فسايي
شيخ جمالالدين (يا فخرالدين) ابواسحق (: بسحق) حلّاج اطعمة شيرازي2 از شاعران و نويسندگانطنزپرداز و نقيضه ساز قرن نهم هجري است كه او را «شيخ اطعمه»، «شيخ ابواسحق حلاج» و «بسحق اطعمه»و «مولانا بسحق شيرازي» ناميدهاند. كلمه «بسحق» مخفف «ابواسحاق» است و چنان كه در املاي قديم فارسيشايع بوده است، آن را بدون واو و الف مينوشتهاند، مانند بلقاسم به جاي ابوالقاسم و بلفرج، به جاي ابوالفرجو اين كلمه در واقع كنيه اوست. كاتبي هم او را «شيخ بسحق» ميخواند:
شيخ بسحق دام نعمته
گرم پخت او خيال اطعمه را
سفرهاي او گلند از نعمت
داد بر خوان خود، صلا همه را
نامش را جمالالدين نوشتهاند، اما او در يك رباعي خود را جلال ميخواند:
اي حلقه به گوش سفرهات طوق هلال
پرداختهاي هريسه، در عين كمال
هر كفچه كه ميزني به طاس روغن
گويي تو كه زنده ميشود روح «جلال»
كنية: هم چنان كه گفتيم، «بواسحق»، «بسحق» يا «بسحاق» كنية اوست ولي وي معمولاً اين كلمه را بهعنوان نام يا «تخلص» خود به كار ميبرد:
ـ چنين گويد اضعف عبادالله الرّزاق، ابواسحاق، المعروف به حلاج:
منصور اناالحق گفت، بسحق «انا الحلوا»
اين معني حلوايي و آن دعوي حلّاجي
***
شميم قليه دمد تا قيامت اي بسحاق
ز هر گُلي كه دمد از گِل معطّر ما
شهرت و القاب او
حلّاج: او خود را معروف به بسحق حلاج ميخواند: «چنين گويد... ابواسحاق، المعروف به حلّاج».
گاهي هم خود را بسحق حلاج مينامد:
عصرها بايد كه تا بسحقِ حلّاجي دگر
مادح حلوا شود، يا مدح خوان بكسمات
***
حلواي پشمك خوشتر توان خورد
در دستگاه بسحاق حلّاج
***
چه كم ميگردد از خوان نوالت
ببندد زلّهاي بسحاق حلاج
و در خوابنامه نيز آمده است: «اين مقبره بسحاق حلّاج است و من در اين قبر مونس او خواهم بود».اگرچه خود بسحاق خويشتن را معروف به حلّاج ميداند، اكثر كساني كه درباره شغل بسحق مطلبي نوشتهاند،وي را «حلّاج» به معني پنبه زن و شغل او را «حلّاجي» يا پنبهزني ميدانند.
دولتشاه سمرقندي در تذكره خود مينويسد: «... حكايت كنند كه به روزگار پادشاه زاده اسكندر بن عمربن شيخ ميرزا، ابواسحاق همواره نديم مجلس بود و چند روزي به مجلس پادشاه حاضر نشد، روزي كه بهمجلس آمد شاهزاده پرسيد كه: مولانا چندين روز كجا بودي؟ زمين خدمت بوسيد و گفت: اي سلطان عالم! يكروز حلاجي ميكنم و سه روز پنبه از ريش برميچينم و اين بيت فرمود:
منع مگس از پشمك قندي كردن
از ريش حلاج پنبه برداشتن است
(كه در اين بيت او «حلاج» را بدون تشديد آورده است).
همين حكايت، سبب شده است تا بسحاق را صاحب ريشي بلند بدانند و خود وي نيز در رسالة خوابنامه،به ريش سفيد خود اشارت دارد: «... پيري ديدم نشسته بود، لحيه مبارك از حلواي پشمك، من چون آن محاسنبديدم، ريشم به چشم دل شيرين شد»، (ريشم به نظر دلپذير آمد) و در همان جا ادامه ميدهد... «كلاهي از شيربرنج... بر سرداشت و ريشه بسحاقي بر آن پيچيده و ديوان اين فقير در كنار داشت». نظام قاري نيزاشارهاي به ريش بسحق دارد:
از جيبها گرد افشاندنت هستچون دفع پنبه از ريش حلّاج
اطعمه: لقب ديگر او اطعمه است كه اين لقب را به اين دليل به وي دادهاند كه در شعر خود به وصف انواعطعامها همت گماشته است15 و در اين مورد بايد توجه داشت كه اين بسحق اطعمه را نبايد با «نظامالدين احمداطعمه» كه اندكي پيش از بسحق در شيراز ميزيسته اشتباه گرفت. او نيز، مانند بسحق اطعمه، در شعر خويشبه انواع طعامها اشاره مينمود و در اوصاف آنها، داد سخن ميداد. ظاهراً بسحق اطعمه در اين بيت شعر، ازادخال شعر خود با شعر شاعراني چون احمد اطعمه نگران است:
به املاي من ز اين لطايف بسي است
ولي خوف ادخال با هر كسي است
اگرچه بسحق، خود در جايي تصريح ميكند كه فاقد هيچ منصبي و شرفي است و اين امر شايد بدين معنيباشد كه شغل ديواني و رسمي ندارد، اما حرفة حلّاجي را هم براي او اثبات نميكند بلكه به نظر ميرسد كهشغل حلاجي، ناشي از همان حكايت دولتشاه و ريش بلند بسحاق باشد. بدون اين كه بخواهيم نفي شغلحلّاجي او را كرده باشيم، بايد اين نكته را يادآوري كنيم كه خود بسحاق در انتخاب شهرت حلّاج، باز نقيضها يدارد با نام منصور حلّاج و مقابلهاي رندانه با شخصيت او كه شهيد معنويت و ترك دنيا بود و بسحق رندانهخود را شهيد شكم و كشتة دنيا و طعامهاي آن ميداند:
منصور اناالحق گفت، بسحاق اناالحلوا
اين معني حلوايي و آن دعوي حلّاجي
بسحق، شايد هم خواسته باشد «مدّعي» يا «مدّعيان» معرفت حلاجي را در عصر خويش به شكم بارگي وبيحقيقتي مورد ملامت قرار دهد، با توجه به علاقه فراواني كه بسحق به حافظ دارد، شهرت خود را هم شايد ازاين بيت حافظ گرفته باشد كه حلاج و مدعيان را در برابر هم مطرح ميكند:
حلّاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد
كز مدّعي نپرسند، امثال اين مسايل
(حافظ)
قرينة ديگر براي اين موضوع، همان است كه از خلال واكنشهاي حافظ وار، ولي طنزآميز شيخ اطعمه، درخلال دعويهاي شاه نعمت الله ولي استنباط ميشود و بسحق با همه احترامي كه عليالظاهر به شاه نعمتاللهولي دارد، اعمال زميني و مادي خود را در برابر عبادات روحاني و مقام معنوي او قرار ميدهد و حتي جملهاناالحق «حلّاج» را هم جواب ميگويد و از آن نقيض «اناالحلوا» ميسازد.
هدايت در مجمع الفصحا مينويسد: «... شيخ ابواسحاق مريد و معتقد شاه نعمتالله ولي بود و بعضيكلمات شاه را به صورت فكاهي تضمين ميكرد و به ايهام و استعاره، اصطلاحات و كلمات اطعمه و اغذيه راميآورد، از آن جمله چون شاه نعمتالله به اسلوب مغربي اين غزل را گفت كه:
گوهر بحر بيكران ماييم
گاه موجبيم و گاه بغراييم
ما بدين آمديم در دنيا
كه خدا را به خلق بنماييم
بسحق، در جواب گفت:
رشتة لاك معرفت ماييم
گه خميريم و گاه بغراييم
ما از آن آمديم در مطبخ
كه به ماهيچه قليه بنماييم
چون شاه نعمت الله، ابواسحق را بديد به او گفت: رشته لاك معرفت شماييد؟ و شيخ در جواب گفت: چوننميتوانيم از الله بگوييم، از نعمت الله ميگوييم».18 و اين امر كه مبيّن روحيّة طنزساز و شوخ اوست، نشانميدهد كه شهرت «حلّاج» را هم او به نقيضة نام «منصور حلاج» براي خود ساخته است نه به ظاهر حرفهحلّاجي و پنبه زني:
پيش از اين گر روزيام از گفتة بسحاق بود
اين زمان مهمان خوان نعمت اللّهم دگر
***
همچو بسحاق كسي كآش خليل الله خورد
نعمت الله صفت، مير جهان خواهد بود
صائب تبريزي نيز به نوعي، همين تعارض را مطرح كند كه:
بكش ز گوش خود اين پنبه را برون منصور
كمانِ دار كشيدن نه كار حلّاج است
پنبه وازده حلّاج ز حق ميخواهد
مغز منصور محال است پريشان نشود
ريسمان را پنبه كردن حرفة حلّاج نيست
در لباس كثرت اي منصور، وحدت را ببين
و گاهي نيز واژه «حلّاج» كنايه از كسي است كه حرفهاي درشت را به كنايه يا تصريح بيان ميكند وموشكاف و اهل دقّت است و ميتواند امري مبهم را روشن و هويدا سازد كه اين معاني نيز ميتواند از نقطه نظرادبي، توجيه غير حرفهاي بودن شهرت «حلّاج» براي بسحق باشد.
كاش حلّاجي كند او را كسي
خواجة ما هم كم از منصور نيست
(عبدالغني ـ آنندراج)
شاعر طعام
گفت با شاعر طعام به رمز
كلّه پز آن زمان كه كيبا دوخت...
بسحق، گاهي براي خود القاب ديگري نيز انتخاب ميكند و خود را «شاعر اطعمه» و شعر خويش را «شعراطعمه» ميخواند:
خوان چو نهي بنه عيان، «شاعراطعمه»بخوانلوت خوران به هم نشان، دو سه چهار و پنجوشش***
وگر اشراف و اكابر برسانند، ز جود
«شاعر اطعمه» را جايزههاي كُجَري
***
در نصابي گفتهاي بسحاق «شعر اطعمه» كز سر اين سفره معمورند خلق بحروبر
***
بس كه شيرين گفتهاي بسحاق «شعراطعمه»
خردة قند و نباتت در دهان خواهم فشاند
مرشد گرسنگان
تا به تخلّص غزل، مرشد گشنگان شدم پخته شده به مطبخم ديگ سخن بديننمط
زادگاه بسحق
«... صابوني به گُلاج نوشت كه بيتوقّف، بايد پالوده و لوزينه و قطائف جمعآوري و در وثاق صاحب ديوان اطعمه و جامع مجموع اغذيه ـ ادام الله نعمته ـ علي كافة الكُسنكين، جمع آري».
اگر چه هيچ اشارة قاطعي به محلّ تولّد او نداريم، اما خود وي از اقامت در شيراز و فارس سخن ميگويد ودر نسخههاي قديمي ديوانش نيز او را بسحق اطعمة شيرازي خواندهاند:
قند بسحق گر از فارس به دريا افتد
موج شربت بكند بيخ سراي كجري
همچو بسحاق ز شيراز براي بغراتا به حدّي است مرا ميل خراسان كهمپرس
او به سعديه ميرود و از آب ركني، لذت ميبرد و در مصلّي مقيم ميشود:
ز شوق آب ركني و ذوق برنج زرد
همچون قلندران به مصلّا نشستهام
يا رفتهام به سعدي و در آستان شيخ
با نان گرم و ارده و خرما نشستهام
و طبعاً غذاهايي چون مُزعفر شيراز را از غذاهايي چون بغراي خراسان برتر ميداند:
اگر چه ملك خراسان گرفته بغراست
كجا رسي تو به گَرد مزعفر شيراز
دولتشاه سمرقندي نيز مينويسد كه «او در شهر شيراز همواره مصاحب حكام و اكابر بودي»28 و درشيراز بنا به نوشته عبدالرزاق كرماني، در مجموعه احوال شاه نعمتالله ولي «شيخ ابواسحق اطعمه به خدمتحضرت مقدّسه رسيد».
قراين ديگري نيز از اقامت او در شيراز و آشنايي كامل او با احوال و زبان و رسوممردم شيراز خبر ميدهد:
ـ به اصطلاح شيرازيان پسران خوشگل را مخلف گويد و اين مخلف هر چند پر بر پايش نباشد، نازنينتر.
ـ البشنزه: اردة كنجدي كه... از كازرون به سوغات بسحق بياورند...
خانواده
او جز كنيه ابواسحقي هيچ اشارهاي به خانواده خود ندارد، تنها در يك مورد جملهاي از پدر خود را در قطعهاي ميآورد:
صباحم يكي كاچي آورد پيش
وز آن خشم بر رفت دودم به سر
از آن كين چو از خانه بيرون شدم
به مهمانيام خواند ياري دگر
چو رفتم عدس بود و نان جوين
به ياد آمدم آن چه گفتي پدر
به هر حال مر بنده را شكر به
كه بسيار بد باشد از بد، بتر30
ولادت بسحق
«... از تاريخ ولادت ابواسحق اطلاعي نداريم ولي ميدانيم كه در عهد حكومت سلطان اسكندر بن عمر شيخ بر فارس، ابواسحاق از ندماي او بود.31 ميرزا اسكندر بعد از كشته شدن عمر شيخ (796هـ.قِ.) با آنكه خردسال بود، به فرمان جدّش با برادران ديگر خود، پير محمد و ميرزا رستم و ميرزا بايقرا، فارس را درتيول داشت و اين برادران بعد از فوت تيمور و در طي اشتغالات شاهرخ در راه تحكيم بنيان سلطنت خويش، همچنان بر ولايات جنوبي ايران حكومت ميكردند و چون حكومت فارس در دست برادر بزرگتر يعني پير محمدبود، ميرزا اسكندر، در اين گيرودار، بيشتر در ناحيه جبال و عراق ميگذراند و بعد چون ميان او و برادرانشنزاع درگرفت، در سال 811هـ. ق. به خراسان گريخت و مشمول عنايات عمّ خود شاهرخ گرديد و اندكي بعد كهبرادرش پير محمد به دست يكي از امراي خود كشته شد، اسكندر فارس و اصفهان را مسخر كرد و به سال812هـ. ق. در آن ناحيه جانشين برادر شد، تا به شرحي كه در تواريخ مسطور است به سال 817 اسير و كور ومقتول گرديد، پس قاعدتاً بايد اشاره دولتشاه سمرقندي بدين كه «به روزگار پادشاه زاده اسكندر بن عمر شيخميرزا، ابواسحاق نديم مجلس او بود» مربوط به همين چند سال معدود، ميان 812ـ817 باشد. دولتشاه در ادامههمين اشاره مينويسد: «چند روزي به مجلس پادشاه حاضر نشد، روزي كه به مجلس آمد، شاهزاده پرسيدكه: مولانا چندين روز، كجا بودي؟ بسحق زمين خدمت ببوسيد و گفت: اي سلطان عالم، يك روز حلّاجي ميكنمو سه روز پنبه از ريش بر ميچينم... و گويند مولانا بسحق ريش دراز داشته، از قاعده بيرون...».32 معلومنيست اين لطيفه را كه يك روز حلّاجي ميكنم و سه روز پنبه از ريش برميچينم، شرح حال پردازان قرن نهم،به مناسبت شهرت بسحق به «حلّاج» ساخته و به دولتشاه رسانيده بودند يا آن كه واقعاً همين گونه بوده است.
منظور، از ورود در اين مبحث آن بود كه دريابيم كه در سالهاي 812ـ817، ابواسحق به مرحلهاي ازشهرت رسيده بود كه ميتوانست در دستگاه سلاطين پذيرفته شود و مثلاً ميان چهل و پنجاه سال داشته استو بدين تقدير بايد ولادتش دست كم ميان اواسط قرن هشتم و سالهاي دهه دوم از نيمه دوم آن قرن اتفاق افتاده باشد».33
درس و مكتب بسحق
«... نميدانيم مولانا ابواسحق چه فرا گرفته و كجا و نزد چه كساني درس خوانده و يا آن كه اشتغالش به شاعري كه گويا منافي پنبه زني و ندّافي او نبود، به سابقه مطالعات و ذوق شخصي صورتگرفته بود. به هر حال استقبالهاي بسحق نشان ميدهد كه او به رسم شعراي زمان در ديوانهاي مشهورشاعران پارسيگوي، مرور كرده و به شيوه آنان به شاعراني از قبيل سلمان، سعدي، خسرو، حافظ، كمالخجندي و... جواب گفتن آثار آنان، توجه خاصي داشته است و اين رسم يعني استفاده از غزلها و قصايد وقطعات مشهور فارسي براي طنز و شوخي، پيش از اين هم معمول بوده است...».34
در بعضي از قطعات و اشعار وي اشاراتي وجود دارد كه آگاهي او را بر بسياري از دانشهاي زمان، آياتو احاديث و امثال و فنون ادبي و لغت نشان ميدهد، به عنوان مثال اطلاعات نجومي او در رساله ماجراي برنجو بغرا نشان ميدهد كه او اين دانشها را بيشتر از حدّ دانشهاي عوامانه و عمومي ميداند و بايد آنها را درمكتب و مدرسهاي اخذ كرده باشد:
«... باشد كه در اسطرلاب نان، كردة كوكب طالع ما بيند كه در برج حمل ما برّه شير مست مقارنه دارد يا درمنزل ثور با گوشت گاو پير احتراق خواهيم يافت:
كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم؟
چون با منجّم روغن، بگفتند، جواب داد: كه در زيج گرد خوان به رصد مرصود نان پهني كه بستهاند،مينمايد كه فردا به طالع سعد چون دو درجه و يك دقيقه از اول چاشت، بگذرد، تربيع قرص آفتاب و ماه و نان وپنير در برج جوزا و گردكان پرمغز خواهد بود و مقارنه با ستارة دنباله دار كلونده خاجگانه دارد و محاق وكسوفش در برج ثريّاي خوشه انگور شاهاني، خواهد بود تا تمام محترق گردند، باشد كه اين قرانها آخرگردد».35
اطّلاعات علمي ديگر بسحاق در فواتح حكايات و داستانهايي چون سفره كنزالاشتها و داستان مزعفر وبغرا، حاكي از دانشي منظم و صرف وقتي طولاني در اكتساب معارف است. مثلاً به اين ابيات درباره حضرتختمي مرتبت توجه فرماييد:
دگر، بوي مشك درودم بر اوست
كه حلوا بغايت همي داشت دوست
حبيب خدا سيّد المرسلين
كه محبوب او گشته بود انگبين
بشير و نذير و سراج منير
كه بود اختيارش به معراج شير
جهان در جهان ترك لذّات كرد
كه از نان جو سير هرگز نخورد
ز حق باد رضوان به ياران او
كه همكاسه بودند بر خوان او36
به علاوه از اشارات خود وي، برميآيد كه او در مكتب و مدرسه مقيم بوده است و مردم براي دريافت شعريا استنساخ آثارش به آن جا مراجعه ميكردهاند: «... اما... اين ضعيف به حكم نصّ و امّا بنعمة ربكّ فحدّثسخن در اطعمه به حدّي رسانيد كه مجموع شعراي زمان و سخنوران جهان، دانستند كه در دستگاه شاعري،چند مرده حلّاج است... چون صيت سخن وي به اطراف و اكناف رفته بود مسافران از هر طرف ميآمدند و ازلطف منطق و حسن هيأت اين درويش دلريش، نسخة حسابي بر ميگرفتند، اتفاقاً جماعتي... متعطشانشربتخانه، از بلاد هند، به مدرسهاي كه مسكن اين مسكين كم بضاعت بود و در آن جا، اشتغال به درس كتاباطعمه مينمود، نزول كردند و صباح بامداد با طبقهاي عقاقير، به درسگاه... حاضر آمدند و مجلس... به قرائتآيه كريمه قوله، مع اكلها دائم مزيّن و منوّر گردانيدند...»
او حتي گاهي به شيوه نصاب الصبيان شعرميگويد و در جواب ابونصر فراهي ميسازد:
گر نصايي هست صبيان اين نصابگشنگان
زير هر لوني از اين، پنهان است اسراري دگر
در نصابي گفتهاي بسحاق شعر اطعمه
كز سر اين سفره معمورند خلق برّ و بحر
حسّ نقادّي او نيز گوياي اين نكته است كه توغّل در آثار نظم و نثر قدما را با مداومتي فراوان دنبال كردهاست به نحوي كه نه تنها در نظيرهگويي و نقيضه سازي آثار ديگران كم نميآورده، كه در تحليل هنري آثاربرگزيده و شاعران نامآور ادب فارسي هم ديدي روشن و خردمندانه داشته است:
«... با وجود اوصاف فردوسي كه نمك كلام او چاشني ديگ هر طعام است و مثنويات نظامي كه نبات ابياتاو طعمة طوطيان شكر زبان است و طيّبات سعدي كه در مذاق اهل وفاق، بالاتّفاق، چون عسل شيرين است وغزليّات خواجه جمالالدين سلمان كه در كام اهل كلام، به مثابة شير و انگبين است و با دستگاه طبع خواجويكرماني كه... بيانش علاج سودازدگان سلسله سخن است و با دقايق مقالات عماد فقيه كه نطق شيرين او،ادويهاي است دل جو و با طلاقت الفاظ و متانت معاني حافظ كه خمر است بي خمار و شرابي استخوشگوار...».
بسحق، حتّي در ديباچة سفرة كنزالاشتها، به درماني پزشكانه و روانشناسانه دست ميزند و انگيزه خودرا در نظم آن منظومه چنين عنوان ميكند:
«... ناگاه محبوب سيمينبر و مطلوب ماه پيكر، بادام چشم شكر لب ترنج غبغب، نار پستان پسته دهان،چرب زبان،... از در آمد و گفت: به غايت بي اشتهايم و ممتلي شدهام، چاره چيست؟ گفتم: من از براي تو رسالهسفرهاي سازم كه چون يك بار بخواني اشتهايت پيدا شود، پس از براي خاطر او كمري بر ميان جان بستم و بهآتش سعي، در ديگ انديشه، طعامي پختم و نام اين سفره، كنزالاشتها كردم، بدان سبب که ه آ ن روز عيد فطر بودو در آن روز اكل و شرب بسيار است...».
گفت بسحاق چنين شعر ز انواع طعام
تا شود گرسنه آن سير كه خواند يك بار
و معتقد است چنين كاري را فقط او ميتواند انجام دهد:
بسحاق كس نپخت خيالي چنين دقيق
مخصوص توست از شعرا اين خيالها
بسحاق نسبت سخن خود مكن به قند
از بهر آن كه شعر تو غير مكرر است
ميل بسحق به اين اطعمه بيچيزي زيست
غالب الظّن من آن است كه اسراري هست
بسحق شعر خود را موجب شادي مردم ميداند:
دهان مردم از اشعار بسحق
چو نار و پسته، خندان آفريدند
او گاهي نيز به شيوه اهل علم، استناد به اشعار عربي دارد و اشعار ملّمع ميسازد:
ز پيشين تا پسين گرم است و تازه
نصيحت گفتمش از روي ياري
***
تمتّع من شميمِ عرار نجدٍ
فما بعد العيّشة مِن عرار
***
در خوردن لوت و صفت اطعمه كردن
تالله لقد آثرك الله، علينا
***
كاچي به كشك ديگر امروزش آزمودم
من جرّب المجرّب حلّت به الندامه
***
رشته را ميل به لوزينه صريح است و دليل
آن كه الجنس الي الجنس كماقيل يميل
***
گر نهي سر بر آستان كدك
اِنّ هذا اقلّ ما في الباب
معيشت بسحق
زندگي بسحق توأم با فقر و تهيدستي گذشت و از اين امر در آثار او نمونههايي فراوان ميتوان يافت. به قول شادروان صفا «... بسحق به جاي هزل و طعن اجتماعي، جوابها و استقبالهاي خود را منحصربه توصيف اطعمه و اغذيه كرده، اما يقين است كه در ذكر اين اوصاف، سخن او خالي از بيان آرزوهاي پنهانيطبقات محروم جامعة آن زمان و شايد خود شاعر نبود...»48 او در قطعهاي كه در مدح، ساخته است و با آنكتابي را كه همان ديوان اطعمه باشد به ممدوح هديه داده است، از گرسنگي خود مينالد و احتياج خود را مطرحميسازد و خويشتن را تاراج زده تركان ميخواند:
فلك قدرا! تو آن بحر عطايي
كه حاتم پيش جودت هست محتاج
چو در يك قطعة شيرين بخوانم
بر طبعت كه هست آن بحر موّاج
شما را تحفه آوردم كتابي
پر از حلوا و مرغ و نان و كوماج
كنون خود گشنه ميمانم در اين شهر
كه تركان كردهاند آن غلّه تاراج
به صد بلغور ميافتد به دستم
ز قزغان فلك يك كفچه اوماج
ندارم بهر بغرا يك سپر آرد
همي پيچم به خود چون تير تمتاج
چه كم گردد گر از خوان نوالت
ببندد زلّهاي بسحاق حلّاج
بسحق مسئلة فقر را بسيار مهم ميداند و در داستان مزعفر و بغرا ميگويد:
چو نعمت نماند به كس پايدار
همان به كه آشي بود يادگار
ز جوع ار كسي چشمش افتد به گو
به ناني كند شاهنامه گرو
و در مقدمهاي كه در مدح «كُجَري» مينويسد، از فقدان نعمت مينالد: «مدتي است كه تنور طبيعت و ديگدانفكرت به واسطه فقدان نعمت، افسرده گشته...».50 او ميخواهد تا از پي روزي به غربت برود تا شايد بهپادشاهي با ذل برسد و زلّهاي از او بيابد:
از پي روزي اگر روزي به غربت گم شدم
بنده را از مطبخ سلطان باذل جو خبر
مير مرز وقت، معيّن كرد گردون تا رسد
ز آن ميان روزي به جمعي زلّه بند خشك وتر
هست اميدم به روزي ده كه آيد مستجاب
اين دعاها از من بيچارة بي خواب و خور
و آنگه مينالد كه:
چند چو بسحق كشي در جهان
خويشتن از بهر شكم در بلا
او خود را سرگردان «غذا» ميداند كه به جستجوي آن به هر جا ميرود:
من گرسنه و سير نگرديده ز توشه
هم با سر انبانة يخني به فره بست
***
بسحاق دوان شد چو سگان از پي ميده
باز از هوس قسب و خرك پاره گره بست
***
گر اشتها به شعر منت شد عجب مدار
كاين گشنگان حديث غذا، خوش ادا كنند
***
سالها از بهر كاچي در صفاهان گشتهام
قرنها از بهر بغرا در خراسان بودهام
اما كريمي در جهان نيست؛
رزق بسحق گر از كيسة ياران باشد
طاس لوزينه به دست دگران خواهد بود!!
و نااميدانه ميسرايد كه:
در جواب جوع اگر امشب بود حالم چو دوش
بعد از اينم زندگاني بس، نميخواهم دگر
پيش از اين گر روزيام از گفتة بسحق بود
اين زمان مهمان خوان نعمت اللّهم دگر
به هر حال، او خود را گرسنهاي از خيل گرسنگان و حتي گاهي مرشد گرسنگان ميخواند:
تا به تخلّص غزل مرشد گشنگان شدم
پخته شده به مطبخم ديگ سخن بديننمط
صبا به گلشن كيپا گرت گذار افتد
به حقّ پاچه كه بويي به گشنگان آري
و گاهي خويشتن را «مسكين» معرفي ميكند:
گفت باشاعر طعام به رمز
كلّه پز آن زمان كه كيپا دوخت
كآتش معدههاي مسكينان
چون برافروخت، خوان نعمت سوخت0
مرگ بسحق
وفات او را به سال 827 (برابر با 1423 ميلادي) يا 830 (برابر با 1427 ميلادي) يا 837 يا 840 نوشتهاند.61 قبرش در زاويه جنوب غربي تكيه چهل تنان شيراز باقي است و عوام شيراز را اعتقاد بر آن استكه هر كه شب جمعه، با نيّت خالص به زيارت قبر شيخ رود و در آن جا بعد از قرائت فاتحه و اخلاص از روحشيخ طلب طعامي نمايد، مطلوب او حاصل گردد.
بسحق در پايان رساله منثور خوابنامه، اشارهاي دارد به آرامگاه خويش. در آن جا خواب ميبيند كه پيرينوراني كه تركيبي از همه غذاهاي لذيذ است، به نزد او ميآيد و بسحق از ميپرسد كه اين چه گنبد است و تو چهكسي؟ و اين جا چه ميكني؟ و پير پاسخ ميدهد: «... اين مقبره بسحق حلّاج است و من در اين قبر مونس اوخواهم بود تا قيامت كه برخيزد و اين بيت خواندم:
چشمم آن دم كه ز شوق تو نهم سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود».
شادروان علياصغر حكمت شيرازي كه در سال 1327 شمسي بخش از سعدي تا جامي تاريخ ادبياتادوارد براون را به فارسي ترجمه كرده است، در حاشيه همان كتاب مينويسد: «در وقت حاضر كه به تحريراين حواشي، خاطر مشغول است، مقبرة شيخ اطعمه در شيراز باقي است و سنگي كه بر قبر او افتاده بود، ازقرن نهم هجري باقي مانده و در سال 1327 هنوز آن سنگ در محل خود موجود بود. بعد از آن در حدود سال1368هـ.ق. بعضي مردمان طمّاع و عتيقهخران بيانصاف كه دشمن آثار تاريخي و قبور بزرگانند، آن سنگ رابه سرقت برده و به جاي آن سنگي نو و زشت گذاشتهاند و متصديان امور معارف و اوقاف هم، اندك توجّهينفرموده و تبعات فقدان اين اثر تاريخي و ادبي بر عهده ايشان است».62 «سنگي كه از قرن نهم بر روي اين قبربود به علّت عتيقه بودن به موزه فارس منتقل شد و بعداً به همّت جمعي از معاريف و اهل ذوق، سنگ جديديتهيه و بر روي قبر قرار داده شد».
اما بر سنگ قبري كه پس از آن سنگ، بر روي قبر شيخ نهاده شده است، به غلط نام صاحب آن گور را«احمد» نوشتهاند كه نشان ميدهد شيخ ابواسحق را با نظامالدين احمد اطعمه اشتباه كردهاند. بر روي اين سنگقبر آمده است كه: الله جلّ جلاله، الهنا، محمّد نبيّنا و القرآن كتابُنا و الاسلام ديننا و الكعبة قبلتنا و المؤمنوناخواننا (و در داخل قوسي نوشته شده) علي امامنا (و در زير اين شعر و جملات):
زينهار ار بگذري روزي به قبر اين گدا
شاد كن روح من مسكين به حلواي دعا
نام شريفش احمد، كنيه ابواسحاق، متوفي در سال 840 هجري قمري.
مرحوم فرصت الدّوله شيرازي مينويسد: «وفاتش در حدود 830 بوده، در تذكره رياض العارفين مسطوراست كه قبرش در تكيه چهل تنان است و جمعي را نيز همين اعتقاد است. الحال براي رفع ابهام ميگوييم كه دراين اوان، خود اين فقير، همّت گماشته، قدري از آن سنگ مزار مذكور را كه در زير گل پنهان بود، ظاهر ساختم وآن را خواندم، بر آن نقر شده، اين كلمات: «المرحوم المغفور، السيد الشهيد، جمال الدين محمود بن نصير بنمحمد بن جمال الدين محمود الافزري في سنه خمسين و سبعمائه» پس معلوم ميشود كه اين مزار شيخ اطعمهنيست. اگر مقصود صاحبان تذكره و غيرهم، همين لوح مزار است، اشتباه كردهاند و اگر در جاي ديگر از تكيهچهل تنان، مدفون شده، قبرش از ميان رفته، معلوم نيست.
شعر ابواسحق اطعمه
ابواسحق، شاعري است باذوق، خوشگو و طنزسرا كه اشعار خود را وقف اطعمه كرده است و به قول خود وي «چون خداوند يگانه اين فقير را طبع نظم كه عطيّهاي از عطاياي نامتناهي است، كرامت فرمود،مزاحي مباح ميخواستم بين الجد و الهزل... اميد كه ديگ اين اطعمة گوناگون كه طبّاخ طبيعت بر ديگدان فكرتنهاد، تا قيام قيامت از جوش بازنايستد...».
خواني كشيدهام ز سخن قاف تا به قاف
هم كاسهاي كجاست كه آيد برابرم
ادوارد براون در اين باره مينويسد: «اشعار بسحق، مملو است از اصطلاحات كهنه و متروك فنّ طبّاخيقرون وسطاي ايران و غالباً لطف آن در اين است كه همه، در استقبال اشعار جدي ديگران كه در زمان شاعر درالسنه و افواه متداول بوده است، به نظم آمده است».
ذهن بسحق به حدي در به خاطر آوردن اشعار مناسب، از شاعران گذشته و اشعار معروف آنها و امثال وحكم فارسي و ع ربي چالاك است و سرعت انتقال او به حدّي زياد است كه در هر جمله و عبارت منظوم يامنثور او، آيه، حديث، ضربالمثل، يا شعر و جملهاي را از بزرگان و كتب ديني و ادبي ميتوان پيدا كرد و عظمتذهن مبتكر و خلّاق او و حافظة چالاك و نيروي تداعي سرشار وي را در تلفيق و ترتيب و تهذيب ونتيجهگيريهاي حاصل از آنها، باز شناخت. مطالعه در شعر وي نشان ميدهد كه او به رسم شاعران زمان، درديوانهاي مشهور شاعران پارسي گوي مروري دقيق و عميق داشته و در جوابگويي كه به شيوههاي خاصهريك از آنها مهارت و توانايي فراواني به دست آورده بوده و توانسته است با سرودن اشعاري به فارسي وعربي و لهجة محلي و شيرازي مهارت لفظي و قدرت معنوي خود را به منصّة ظهور برساند.
شعر بسحق اگرچه به دليل به كارگيري الفاظ و تركيبات و مضامين مربوط به اغذيه و اشربه، طبيعتاً عمقو گسترة معنايي ندارد و استحكام لفظي وي نيز به پاية شاعران طراز اول فارسي زبان نميرسد، اما در شعراو نوعي رواني و سادگي و تأثيرگذاري شيرين و دلنشين وجود دارد كه به عنوان نمونه در شعر نظام قاري،مقلّد او موجود نيست و به همين دليل بسحق شعر خود را ميستايد و از تأثير و گيرايي آن، به كمال آگاه است:
ماهيان گر بشنوند اين شعر چون آب روان
بر سر نظمم برافشانند از دريا گهر
***
در مصر سخن تا بنشستم به فصاحت
بشكست ز قند سخنم قيمت حلوا
نزد شعرا خوان عبارت چو كشيدم
گفتند در اين سفره تو داري يد بيضا
در خوردن لوت و صفت اطعمه كردن
تاللهِ لقد آثرك الله علينا
***
چه سفرهاي است كه بسحاق در جهانگسترد
كه ميبرند از آن بهرهها عوام و خواص
***
حديثم به سان يكي خربزه است
كه بر كام روزي خوران خوشمزه است
اگر شهري آن خورد ور اهل ده
يكي گفت: احسن، يكي گفت: زه
***
ز شعر اطعمه بيتي به جنّت ار خوانند
ملك به اكل درآيد به خوان حجرة حور
سخن در اطعمه بسحق، پاك كرد چو آب
بود كه جايزه بستاند از شراب طهور
***
بسحاق شعر قليه بر بخت قلندران
در تكيهاي بر كتابة لنگر نوشتهاند
صد آفرين به ميوة باغ طبيعتت
كاين نازكي و لطف به آن بر نوشتهاند
***
اين صوت و غزل چگونه بسحق
گفته است براي جوش برّه
مهمترين محور معنايي اشعار و آثار منثور بسحق، به طور طبيعي و تخصصي غذاهاست و به قولدولتشاه سمرقندي «... از اجناس سخنوري، اشعار اطعمه را اختيار نموده و در اين باب چون او كسي سخننگفته است و رسالة او در باب اطعمه مشهور است اما اگر متنعمان را جهت بدرقه اشتها و آرزو، نفعي دهدعاجل، امّا مفلسان را و بينوايان را ضرري ميرساند، چه آرزو زياده ميگرداند و دسترسي نباشد، محروم ومحجوب ميشود. (عسل گويي، دهان شيرين نگردد). از گفتههاي بسحق، هرچند مفلسان را ضرر است، ازجهت خاطر متمولان و اصحاب تنعم، يك رباعي و چند مثنوي خواهيم آورد كه بسيار مستعدانه گفتهاي است.
زياده بر اين اوصاف نعمت، ابواسحاق در اشتها حدّتي پيدا ميكند و مصلحت گرسنگان مفلس نيست،اللهم ارزقنا بغير حساب».
البته بايد توجه داشت كه همة غذاها به يكسان در شعر بسحق مورد توجه نيستند و گاهي هم بهصورتهاي خاص از قبيل تشبيه، استعاره، مجاز و با ارايه تصاويري زيبا و زنده و پويا، در شعر بسحقمورد توجّه او هستند، اما حقيقت اين است كه غذاها بهانهاي به دست بسحق ميدهد تا در شعر خود بتواند فقرطبقاتي و اعتراض اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي خود را مطرح كند. او خود را پيامبر گرسنگان ميداند،بنابراين هدف او حرص و آزمندي شخصي و شكم پرستانه نيست، او با طرح شيفتگي خود به غذاها بر فقراجتماعي، بيعدالتي، ناامني و عدم تأمين و امنيت اجتماعي تأكيد مينهد و بر عادات و رسوم متروك اجتماعيانگشت مينهد. فيالمثل او در مقدمه قصيده در مدح كجري مينويسد: «پس چنين به خاطر خطور كرد كه چونمدتي است كه تنور طبيعت و ديگدان فكرت به واسطه فقدان نعمت افسرده گشته، از اين داروهاي گرم، معجونيتركيب بايد كرد و از آن جنس ذروري به كار آيد...»
او از غذاهاي سفر ياد ميكند و از نانهاي حضر.
«روز ديگر چون گردة گرم آفتاب، از تنور مشرق به هزار انوار، برآمد، قليه برنج تشريف حضور پر نوربه حجرة اين دل سوخته جگر بريان ارزاني داشت...» در وصف صابوني ميگفتند:
شمع بزم انجمن، ما سر به سر پروانهايم
گر بيايد سوختن، موقوف يك پروانهايم
و يا اين دو بيت تصويري:
نرگس كه چمن از رخ او گشته منوّر
گويند كه دارد طبقي سيم پر از زر
در ديدة بسحق، نه زر دارد و نه سيم
شش نان تنك دارد و يك صحن مزعفر
بسحق اطعمه و نقيضه سازي
«نقيضه» در لغت به معني ويران سازنده و شكننده است و در اصطلاح ادبي به معني باژگونه جواب گفتن شعر كسي است يا جواب شكننده و مخالف به شعر كسي ديگر دادن و معمولاً سخني است كهجدّي نيست و در حوزة هزل و هجا و طنز قرار ميگيرد و به قول بسحاق، شوخي مباحي است كه بين جدّ وهزل قرار دارد و آن را فرنگيان پارودي (parody) ميگويند كه عبارت است از منظومهاي كه با روحية مخالفمنظومهاي ديگر ساخته شده است، شعري كه مضمونش مخالف با مضمون شعر ديگري باشد، به منظورمخالفت يا ضديت و مقابله بين دو شاعر، چنان كه يك يا چند بيت را شاعر ديگر جواب ضد و نقيض يا مخالفياز لحاظ قول و نقل، لفظ و مفهوم بدهد.
مرحوم سعيد نفيسي «پارودي» را اين چنين معني كرده است كه: «تبديل اثر ادبي بسيار جدّي به اثر ديگريكه بسيار مضحك باشد، مانند اشعار عبيد زاكاني يا بسحق، زيرا نيّت شاعر، در تقليد يا استقبال كلام شاعريديگر، تفوق فنّي بر آن ديگري نيست، بلكه قصد فكاهت و مطايبت است. عبيد زاكاني، شيخ ابواسحاق شيرازي،اطعمه و نظامالدين محمود قاري يزدي، هر سه در باب اشعار مضاحك و اشعار تقليدي در ادب فارسي، باني وپيشواي مكتب خاصي ميباشند كه همان پا رودي باشد».
مرحوم علامه قزويني، ترجمه درست پارودي را «نقيضه» ميداند و اين بيت از تاجالدين ابن بها را شاهدميآورد
پایان زندگی
بسحق بین سالهای ۸۲۷ و ۸۳۸ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه وی در صحن چهلتنان در یک کیلومتری شمال زیارتگاه حافظ میباشد.
شيخ جمالالدين (يا فخرالدين) ابواسحق حلاّج اطعمهٔ شيرازى شاعر مبتکر در شيوهٔ خود در شعر فارسى است که در نيمهٔ اوّل قرن نهم هجرى مىزيست. او را ”شيخ اطعمه“ و ”شيخ ابواسحق حلاّج“ و ”بسحق اطعمه“ خواندهاند و در شعر بُسحق (= بسحاق) تخلّص مىکرد که مخفّف بواسحاق و ابواسحاق است، و چون پيشهٔ پنبهزنى داشت شهرت ”حلاّج“ يافت و از آن رو که در شعر خود به وصف انواع طعامها پرداخت لقب ”اطعمه“ گرفت و به هر حال نبايد او را با ”نظامالدين احمد اطعمه“ که اندکى پس از وى در شيراز به شاعرى مىپرداخت يکى دانست. تاريخ ولادت ابواسحق معلوم نيست امّا از سخنان دولتشاه در تذکرهاش چنين برمىآيد که در ميان سالهاى ۸۱۲-۸۱۷ (عهد حکومت سلطان اسکندربن عمر شيخ بر فارس) به حدّى از شهرت رسيده بود که مىتوانست نديم آن سلطان باشد و مثلاً ميان چهل و پنجاه سال داشته بوده باشد و بدين ترتيب بايد ولادتش را بين وسطهاى قرن هشتم و سالهاى دههٔ دوم از نيمهٔ دوم آن قرن دانست.
از کيفيت و کميت تحصيل وى نيز آگاهى نداريم و ممکن است اشتغالش به شاعرى به سائقهٔ ذوق و مطالعات شخصى وى صورت گرفته باشد، امّا استقبالهائى که از شاعران مشهور پيش از خود کرده نشان مىدهد که به شاعرانى چون سلمان، سعدى، خسرو، حافظ، کمال خجندى، عراقى، مولوى، حسن دهلوى و عماد فقيه توجه خاصى داشته است. نبايد ناگفته گذاشت که رسم استفاده از غزلها و قصايد و قطعات مشهور فارسى براى طنز و شوخى، بهويژه در آثار عبيد زاکانى سابقه داشته است منتهى بحسق بهجاى هزل و طعن اجتماعى جوابها و استقبالهاى خود را منحصر به توصيف غذاها و طعامها کرده و يقين است که در ذکر اين اوصاف، سخن او خالى از بيان آرزوهاى پنهانى طبقات محروم جامعهٔ آن زمان، و شايد خود شاعر، نبود و حتى او در پشت پردهٔ اين ”اوصاف اطعمه“ گاه به بعضى معاصران خود مىتاخت و به سخن خود جنبهٔ طنز و نقد مىداد و يکى از جمله آن معاصران شاه نعمةالله ولى کرمانى شيخ متنفّذ زمان است که سفرهائى به شيراز کرد و بسحق که مسلّماً با اين صوفى رياستجوى بر سر شوخى بود يکى از قصائد او را براى جوابگوئى برگزيد، چنانکه غزل شاه را هم با مطلع:
گوهر بحر معرفت مائيمگاه موجيم و گاه دريائيم...
نيز به طنز گرفت و با شعر:
رشته لاک معرفت مائيمگه خميريم و گاه بغرائيم ما از آن آمديم در مطبخکه به ماهيچه قليه بنمائيم
جواب گفت: صاحب طرائقالحقايق او را از اصحاب و جد و حال دانسته و با شاه داعى الىالله مصاحب و معاشر شمرده است امّا نه در آثارش اثرى از وجد و حال هويدا است و نه ادّعاى مصاحبتش با شاه داعى درست است.
از ديوان بسحق نسخههائى موجود است. بهترين و آخرين چاپ مجموعه آثارش در استانبول به سال ۱۸۸۵م. به همت ميرزاحبيب اصفهانى همراه با مقدمهاى در احوال او صورت گرفت و مشتمل است بر ”کنزالاشتها“ و قصايد و غزليات و ترجيعات و رباعيات و مثنوى به علاوهٔ چند رسالهٔ مختلط نظم و نثر مثل داستان مزعفر و بغرا، يا ماجراى برنج و بغرا، خوابنامه، خاتمهٔ ديوان، فرهنگ ديوان اطعمه، بقيه ديوان و قصيده در مدح کجرى (نوعى از طعام هندى).
ديوان اشعار بسحق هم از عصر و زمان شاعر شهرت يافت چنانکه او خود در ”خاتمهٔ ديوان“ به شهرتى که آثارش حاصل کرده بود اشارهاى لطيف دارد و گويد: اين آشها به کفچهٔ ما برآمد و حال بهجائى رسيد که از قاف تا قاف بوى کليچه و قطايف ما بگرفت و در ممالک ايران و توران آوازه و بوى فرنى و بورانى ما برفت“. به هر حال کار بسحق نه تنها در بافتن مطالب بکر و نو تازگى دارد بلکه او در بيان آنها نيز توانا و مقتدر است.
وفاتش به سال ۸۲۷ يا ۸۳۰ و يا ۸۳۷ اتفاق افتاد و قبرش در گوشهٔ جنوب غربى تکيهٔ چهل تنان شيراز برجاى است. از اشعار او است:
بعد از آن نان خود اظهار کردمرد معنى واقف اسرار کردگفت بودم گندم باغ بهشترسته از آب و گل عنبر سرشتناگه افتادم به انبار جهانبارها در چاه گرديدم نهانبعد از آن در خاکزارم کاشتندبىانيس و مونسم بگذاشتندناله مىکردم که اى پروردگاررحمتى بفرست و از خاکم برآرحق به لطفم روزى ديگر بدادو زنوم فيروزى ديگر بدادسرکشى آغاز کردم از غروردلبرى مىکردم از نزديک و دورباد قهرى بر سر سبزم وزيدشد جوانى نوبت پيرى رسيدسر جدا کرد از تنم دهقان به داسکاه پاشيدم بپوشيدم پلاس پايمال گاو گشتم ناگهان تا شدم القصه دربار خران بر سرم گرديد سنگ آسياب تا برآمد گردم از جان خرابگه مقيد در بن انبان شدمگاه در غربال سرگردان شدممشتها خوردم به هنگام خميرتا نهادم پاى بيرون از فطيربعد از آن در آتش سوزان شدمنان شدم، شايستهٔ هر خوان شدم
از غزلهاى او است غزل ذيل که با استقبال از دو غزل سعدى (۱) ساخته است:
در شعر من از آن همه ذکر مزعفرست”کز هر چه مىرود سخن دوست خوشترست“بوى کباب مىرسد از مطبخم به دل” پيغام آشنا نفس روحپرورست “در قليه نيست حاجت مروراى نخود”معشوق خوبروى چه محتاج زيورس ت“در انتظار حلقهٔ زنجير حلقه چى”اصحاب را دو ديده چو مسمار بر درست“لوزينه ماهئى است که در دام رشته شديا طوطيى چو ماست که در بند شکرستخرما و ماست دست در آغوش کردهاندوزخار فارغند که در پاى کنگرستبسحق نسبت سخن خود مکن به قنداز بهر آنکه شعر تو غير مکررست
(۱) . به مطلعهاى:
اين بوى روح پرور از آن کوى دلبرستوين آب زندگانى از آن حوض کوثرستاز هر چه مىرود سخن دوست خوشترستپيغام آشنا نفس روحپرورست
و اين غزل در جواب و تضمين غزل حافظ است:
هر زمان که دريابى نان گرم و بورانى وقت از غنيمت دان آنقدر که بتوانى
از پى چنين لوتى گر رسى به صابونى حاصل از حيات اى جان آن دمست تا دانى
نان سعتر و صوفى ما و مرغ و مشکوفى آن به اوست شايسته وين به ماست ارزانى
پيش سر که از سختو دم مزن که نتوان گفت با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
هر که عشق کاچى پخت عاقبت پشيمان شد عاقلا مکن کارى کآورد پشيمانى
دل ز چشم بزغاله گوش داشتم ليکن کلهٔ پر از مغزش مىبرد به پيشانى
نان و شيردان بسحق داد تو نخواهد داد جهد کن که از کيپا داد خويش بستانى
صباحى در دکانى شيردانى رسيد از دست کيپانى به دستم
بدو گفتم که بريان يا کبابى که از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا پارهاى اشکنبه بودم وليکن با برنج و نان نشستم
کمال همنشين در من اثر کرد وگرنه آن کمينم من که هستم
بسحق اطعمه و حافظ دكتر رستگار
بسحق اغلب اشعار خود را در استقبال و تضمین اشعار شعرای پیشین مانند: فردوسی، سعدی، امیرخسرو دهلوی، حافظ، سلمان ساوجی، کمال خجندی، عراقی، مولوی و عماد فقیه سروده است. ذوق، ابتکار و استعداد او در شیوه معرفی غذاهای ایرانی، شیخ را در قلمرو زبان فارسی به شهرت رسانید. عدهای از شعرای معاصر او، مانند نظامالدین احمد اطعمه شیرازی، از او تقلید کردهاند اما هیچکدام به مرتبت او دست نیافتند.
شیخ بسحق و شاه نعمت الله ولی
بسحق بعضی از غزلیات شاه نعمت الله ولی را استقبال نموده و چند بار نیز او را ملاقات کرده است.
شاه نعمتالله گوید:
گوهر بحر بیکران مائیم گاه موجیم و گاه دریائیم
ما از آن آمدیم در عالم تا خدا را به خلق بنماییم
شیخ بسحق گفته است:
رشته لاک معرفت مائیم گه خمیریم و گاه بغرائیم
ما از آن آمدیم در مطبخ که به ماهیچه قلیه بنمائیم
شاه نعمتالله به دعوت حاکم فارس، میرزا اسکندربن عمر، به شیراز آمد و بسحق که از مریدان وی بود به دیدار مراد خود شتافت. نعمتاللهولی روی به بسحق نمود و گفت: رشته لاک معرفت شمائید؟ بسحق در پاسخ اظهار کرد: ما نمیتوانیم از الله بگوئیم، از نعمت ِالله می گوئیم. در ملاقاتی دیگر شاه نعمتالله از او سؤال میکند: دیگر چه گفتهاید؟ بسحق جواب میدهد:
حکایت عدس و سفرهٔ خلیلالله زمن بپرس که مداح نعمتاللهام
استقبال از اشعار سعدی، حافظ و فردوسی
رفیق مهربان و یار همدم همهکس دوست میدارند و منهم
سعدی
برنج زرد و مرغ و قند باهم همهکس دوست میدارند و منهم
زحلوا زله میبستند زین پیش نه این بدعت من آوردم به عالم
اگر گویی که میل کشککم نیست من این دعوی نمیدارم مسلم
وگر گوئی که صفرائی مزاجم مسلم دارمت والله واعلم
در آندم وصف نان میگفت بسحق که از گندم حذر میکرد آدم
بسحق
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق گرت مدام میسر شود زهی توفیق
حافظ
برنج زرد پر از روغن و رفیق شفیق اگر حلاوه بود در برش زهی توفیق
ببر زدنبه بریان نوالهای امروز که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
چنان فرو برم انگشتها به قعر برنج که دیده خیره بماند در آن چو بحر عمیق
شدهست مرغ مسمی به بحر روغن غرق بیار کشتی صحن و بگیر دست غریق
به نزد قلیهبرنج این طعامها هیچ است هزاربار من این نکته کردهام تحقیق
کماج گرم به دستآر و یخنی، ای بسحاق که هرکجا که رَوی، مثل ایندو نیست رفیق
بسحق
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
حافظ
طبق پهن فلک دیدم و کاس مه نو گفتم ای عقل به ظرف تهی از راه مرو
اگرم گندم بغرا نبود، بفروشم خرمن مه به جُوی، خوشهٔ پروین به دوجو
دست بر دنبه بریان زن و یخنی بگذار سخن پخته همین است، نصیحت بشنو
بسحق
آن شمعها که در دل بسحاق برفروخت از رهگذار نور برنج شماله بود
بسحق
من آن نیام که زحلوا عنان بگردانم که تَرکِ صحبت شیرین نه کار فرهاد است
حسد چه میبری ای کاسهلیس بربسحاق برنج زرد و عسل، روزی خدادادست
بسحق
عشق یخنی دل ما برده به یغما امروز مطبخی، خیز و برو دیگ کلان نِه بربار
بسحق
چو نعمت نماند به کس پایدار همان به که آشی بود یادگار
به شهنامه گر مدح گبران بود به دیوان ما وصف بریان بود
درآنجا اگر پهلوان رستم است مُزَعفَر به مردی چه از وی کم است؟
چه رستم، چه بیژن، چه این و چه آن دوانند، سرگشته از بهر نان
بسحق اطعمه شیرازی و سعدی شیرازی
منصور رستگار فسايي
شيخ جمالالدين (يا فخرالدين) ابواسحق (: بسحق) حلّاج اطعمة شيرازي2 از شاعران و نويسندگانطنزپرداز و نقيضه ساز قرن نهم هجري است كه او را «شيخ اطعمه»، «شيخ ابواسحق حلاج» و «بسحق اطعمه»و «مولانا بسحق شيرازي» ناميدهاند. كلمه «بسحق» مخفف «ابواسحاق» است و چنان كه در املاي قديم فارسيشايع بوده است، آن را بدون واو و الف مينوشتهاند، مانند بلقاسم به جاي ابوالقاسم و بلفرج، به جاي ابوالفرجو اين كلمه در واقع كنيه اوست. كاتبي هم او را «شيخ بسحق» ميخواند:
شيخ بسحق دام نعمته
گرم پخت او خيال اطعمه را
سفرهاي او گلند از نعمت
داد بر خوان خود، صلا همه را
نامش را جمالالدين نوشتهاند، اما او در يك رباعي خود را جلال ميخواند:
اي حلقه به گوش سفرهات طوق هلال
پرداختهاي هريسه، در عين كمال
هر كفچه كه ميزني به طاس روغن
گويي تو كه زنده ميشود روح «جلال»
كنية: هم چنان كه گفتيم، «بواسحق»، «بسحق» يا «بسحاق» كنية اوست ولي وي معمولاً اين كلمه را بهعنوان نام يا «تخلص» خود به كار ميبرد:
ـ چنين گويد اضعف عبادالله الرّزاق، ابواسحاق، المعروف به حلاج:
منصور اناالحق گفت، بسحق «انا الحلوا»
اين معني حلوايي و آن دعوي حلّاجي
***
شميم قليه دمد تا قيامت اي بسحاق
ز هر گُلي كه دمد از گِل معطّر ما
شهرت و القاب او
حلّاج: او خود را معروف به بسحق حلاج ميخواند: «چنين گويد... ابواسحاق، المعروف به حلّاج».
گاهي هم خود را بسحق حلاج مينامد:
عصرها بايد كه تا بسحقِ حلّاجي دگر
مادح حلوا شود، يا مدح خوان بكسمات
***
حلواي پشمك خوشتر توان خورد
در دستگاه بسحاق حلّاج
***
چه كم ميگردد از خوان نوالت
ببندد زلّهاي بسحاق حلاج
و در خوابنامه نيز آمده است: «اين مقبره بسحاق حلّاج است و من در اين قبر مونس او خواهم بود».اگرچه خود بسحاق خويشتن را معروف به حلّاج ميداند، اكثر كساني كه درباره شغل بسحق مطلبي نوشتهاند،وي را «حلّاج» به معني پنبه زن و شغل او را «حلّاجي» يا پنبهزني ميدانند.
دولتشاه سمرقندي در تذكره خود مينويسد: «... حكايت كنند كه به روزگار پادشاه زاده اسكندر بن عمربن شيخ ميرزا، ابواسحاق همواره نديم مجلس بود و چند روزي به مجلس پادشاه حاضر نشد، روزي كه بهمجلس آمد شاهزاده پرسيد كه: مولانا چندين روز كجا بودي؟ زمين خدمت بوسيد و گفت: اي سلطان عالم! يكروز حلاجي ميكنم و سه روز پنبه از ريش برميچينم و اين بيت فرمود:
منع مگس از پشمك قندي كردن
از ريش حلاج پنبه برداشتن است
(كه در اين بيت او «حلاج» را بدون تشديد آورده است).
همين حكايت، سبب شده است تا بسحاق را صاحب ريشي بلند بدانند و خود وي نيز در رسالة خوابنامه،به ريش سفيد خود اشارت دارد: «... پيري ديدم نشسته بود، لحيه مبارك از حلواي پشمك، من چون آن محاسنبديدم، ريشم به چشم دل شيرين شد»، (ريشم به نظر دلپذير آمد) و در همان جا ادامه ميدهد... «كلاهي از شيربرنج... بر سرداشت و ريشه بسحاقي بر آن پيچيده و ديوان اين فقير در كنار داشت». نظام قاري نيزاشارهاي به ريش بسحق دارد:
از جيبها گرد افشاندنت هستچون دفع پنبه از ريش حلّاج
اطعمه: لقب ديگر او اطعمه است كه اين لقب را به اين دليل به وي دادهاند كه در شعر خود به وصف انواعطعامها همت گماشته است15 و در اين مورد بايد توجه داشت كه اين بسحق اطعمه را نبايد با «نظامالدين احمداطعمه» كه اندكي پيش از بسحق در شيراز ميزيسته اشتباه گرفت. او نيز، مانند بسحق اطعمه، در شعر خويشبه انواع طعامها اشاره مينمود و در اوصاف آنها، داد سخن ميداد. ظاهراً بسحق اطعمه در اين بيت شعر، ازادخال شعر خود با شعر شاعراني چون احمد اطعمه نگران است:
به املاي من ز اين لطايف بسي است
ولي خوف ادخال با هر كسي است
اگرچه بسحق، خود در جايي تصريح ميكند كه فاقد هيچ منصبي و شرفي است و اين امر شايد بدين معنيباشد كه شغل ديواني و رسمي ندارد، اما حرفة حلّاجي را هم براي او اثبات نميكند بلكه به نظر ميرسد كهشغل حلاجي، ناشي از همان حكايت دولتشاه و ريش بلند بسحاق باشد. بدون اين كه بخواهيم نفي شغلحلّاجي او را كرده باشيم، بايد اين نكته را يادآوري كنيم كه خود بسحاق در انتخاب شهرت حلّاج، باز نقيضها يدارد با نام منصور حلّاج و مقابلهاي رندانه با شخصيت او كه شهيد معنويت و ترك دنيا بود و بسحق رندانهخود را شهيد شكم و كشتة دنيا و طعامهاي آن ميداند:
منصور اناالحق گفت، بسحاق اناالحلوا
اين معني حلوايي و آن دعوي حلّاجي
بسحق، شايد هم خواسته باشد «مدّعي» يا «مدّعيان» معرفت حلاجي را در عصر خويش به شكم بارگي وبيحقيقتي مورد ملامت قرار دهد، با توجه به علاقه فراواني كه بسحق به حافظ دارد، شهرت خود را هم شايد ازاين بيت حافظ گرفته باشد كه حلاج و مدعيان را در برابر هم مطرح ميكند:
حلّاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد
كز مدّعي نپرسند، امثال اين مسايل
(حافظ)
قرينة ديگر براي اين موضوع، همان است كه از خلال واكنشهاي حافظ وار، ولي طنزآميز شيخ اطعمه، درخلال دعويهاي شاه نعمت الله ولي استنباط ميشود و بسحق با همه احترامي كه عليالظاهر به شاه نعمتاللهولي دارد، اعمال زميني و مادي خود را در برابر عبادات روحاني و مقام معنوي او قرار ميدهد و حتي جملهاناالحق «حلّاج» را هم جواب ميگويد و از آن نقيض «اناالحلوا» ميسازد.
هدايت در مجمع الفصحا مينويسد: «... شيخ ابواسحاق مريد و معتقد شاه نعمتالله ولي بود و بعضيكلمات شاه را به صورت فكاهي تضمين ميكرد و به ايهام و استعاره، اصطلاحات و كلمات اطعمه و اغذيه راميآورد، از آن جمله چون شاه نعمتالله به اسلوب مغربي اين غزل را گفت كه:
گوهر بحر بيكران ماييم
گاه موجبيم و گاه بغراييم
ما بدين آمديم در دنيا
كه خدا را به خلق بنماييم
بسحق، در جواب گفت:
رشتة لاك معرفت ماييم
گه خميريم و گاه بغراييم
ما از آن آمديم در مطبخ
كه به ماهيچه قليه بنماييم
چون شاه نعمت الله، ابواسحق را بديد به او گفت: رشته لاك معرفت شماييد؟ و شيخ در جواب گفت: چوننميتوانيم از الله بگوييم، از نعمت الله ميگوييم».18 و اين امر كه مبيّن روحيّة طنزساز و شوخ اوست، نشانميدهد كه شهرت «حلّاج» را هم او به نقيضة نام «منصور حلاج» براي خود ساخته است نه به ظاهر حرفهحلّاجي و پنبه زني:
پيش از اين گر روزيام از گفتة بسحاق بود
اين زمان مهمان خوان نعمت اللّهم دگر
***
همچو بسحاق كسي كآش خليل الله خورد
نعمت الله صفت، مير جهان خواهد بود
صائب تبريزي نيز به نوعي، همين تعارض را مطرح كند كه:
بكش ز گوش خود اين پنبه را برون منصور
كمانِ دار كشيدن نه كار حلّاج است
پنبه وازده حلّاج ز حق ميخواهد
مغز منصور محال است پريشان نشود
ريسمان را پنبه كردن حرفة حلّاج نيست
در لباس كثرت اي منصور، وحدت را ببين
و گاهي نيز واژه «حلّاج» كنايه از كسي است كه حرفهاي درشت را به كنايه يا تصريح بيان ميكند وموشكاف و اهل دقّت است و ميتواند امري مبهم را روشن و هويدا سازد كه اين معاني نيز ميتواند از نقطه نظرادبي، توجيه غير حرفهاي بودن شهرت «حلّاج» براي بسحق باشد.
كاش حلّاجي كند او را كسي
خواجة ما هم كم از منصور نيست
(عبدالغني ـ آنندراج)
شاعر طعام
گفت با شاعر طعام به رمز
كلّه پز آن زمان كه كيبا دوخت...
بسحق، گاهي براي خود القاب ديگري نيز انتخاب ميكند و خود را «شاعر اطعمه» و شعر خويش را «شعراطعمه» ميخواند:
خوان چو نهي بنه عيان، «شاعراطعمه»بخوانلوت خوران به هم نشان، دو سه چهار و پنجوشش***
وگر اشراف و اكابر برسانند، ز جود
«شاعر اطعمه» را جايزههاي كُجَري
***
در نصابي گفتهاي بسحاق «شعر اطعمه» كز سر اين سفره معمورند خلق بحروبر
***
بس كه شيرين گفتهاي بسحاق «شعراطعمه»
خردة قند و نباتت در دهان خواهم فشاند
مرشد گرسنگان
تا به تخلّص غزل، مرشد گشنگان شدم پخته شده به مطبخم ديگ سخن بديننمط
زادگاه بسحق
«... صابوني به گُلاج نوشت كه بيتوقّف، بايد پالوده و لوزينه و قطائف جمعآوري و در وثاق صاحب ديوان اطعمه و جامع مجموع اغذيه ـ ادام الله نعمته ـ علي كافة الكُسنكين، جمع آري».
اگر چه هيچ اشارة قاطعي به محلّ تولّد او نداريم، اما خود وي از اقامت در شيراز و فارس سخن ميگويد ودر نسخههاي قديمي ديوانش نيز او را بسحق اطعمة شيرازي خواندهاند:
قند بسحق گر از فارس به دريا افتد
موج شربت بكند بيخ سراي كجري
همچو بسحاق ز شيراز براي بغراتا به حدّي است مرا ميل خراسان كهمپرس
او به سعديه ميرود و از آب ركني، لذت ميبرد و در مصلّي مقيم ميشود:
ز شوق آب ركني و ذوق برنج زرد
همچون قلندران به مصلّا نشستهام
يا رفتهام به سعدي و در آستان شيخ
با نان گرم و ارده و خرما نشستهام
و طبعاً غذاهايي چون مُزعفر شيراز را از غذاهايي چون بغراي خراسان برتر ميداند:
اگر چه ملك خراسان گرفته بغراست
كجا رسي تو به گَرد مزعفر شيراز
دولتشاه سمرقندي نيز مينويسد كه «او در شهر شيراز همواره مصاحب حكام و اكابر بودي»28 و درشيراز بنا به نوشته عبدالرزاق كرماني، در مجموعه احوال شاه نعمتالله ولي «شيخ ابواسحق اطعمه به خدمتحضرت مقدّسه رسيد».
قراين ديگري نيز از اقامت او در شيراز و آشنايي كامل او با احوال و زبان و رسوممردم شيراز خبر ميدهد:
ـ به اصطلاح شيرازيان پسران خوشگل را مخلف گويد و اين مخلف هر چند پر بر پايش نباشد، نازنينتر.
ـ البشنزه: اردة كنجدي كه... از كازرون به سوغات بسحق بياورند...
خانواده
او جز كنيه ابواسحقي هيچ اشارهاي به خانواده خود ندارد، تنها در يك مورد جملهاي از پدر خود را در قطعهاي ميآورد:
صباحم يكي كاچي آورد پيش
وز آن خشم بر رفت دودم به سر
از آن كين چو از خانه بيرون شدم
به مهمانيام خواند ياري دگر
چو رفتم عدس بود و نان جوين
به ياد آمدم آن چه گفتي پدر
به هر حال مر بنده را شكر به
كه بسيار بد باشد از بد، بتر30
ولادت بسحق
«... از تاريخ ولادت ابواسحق اطلاعي نداريم ولي ميدانيم كه در عهد حكومت سلطان اسكندر بن عمر شيخ بر فارس، ابواسحاق از ندماي او بود.31 ميرزا اسكندر بعد از كشته شدن عمر شيخ (796هـ.قِ.) با آنكه خردسال بود، به فرمان جدّش با برادران ديگر خود، پير محمد و ميرزا رستم و ميرزا بايقرا، فارس را درتيول داشت و اين برادران بعد از فوت تيمور و در طي اشتغالات شاهرخ در راه تحكيم بنيان سلطنت خويش، همچنان بر ولايات جنوبي ايران حكومت ميكردند و چون حكومت فارس در دست برادر بزرگتر يعني پير محمدبود، ميرزا اسكندر، در اين گيرودار، بيشتر در ناحيه جبال و عراق ميگذراند و بعد چون ميان او و برادرانشنزاع درگرفت، در سال 811هـ. ق. به خراسان گريخت و مشمول عنايات عمّ خود شاهرخ گرديد و اندكي بعد كهبرادرش پير محمد به دست يكي از امراي خود كشته شد، اسكندر فارس و اصفهان را مسخر كرد و به سال812هـ. ق. در آن ناحيه جانشين برادر شد، تا به شرحي كه در تواريخ مسطور است به سال 817 اسير و كور ومقتول گرديد، پس قاعدتاً بايد اشاره دولتشاه سمرقندي بدين كه «به روزگار پادشاه زاده اسكندر بن عمر شيخميرزا، ابواسحاق نديم مجلس او بود» مربوط به همين چند سال معدود، ميان 812ـ817 باشد. دولتشاه در ادامههمين اشاره مينويسد: «چند روزي به مجلس پادشاه حاضر نشد، روزي كه به مجلس آمد، شاهزاده پرسيدكه: مولانا چندين روز، كجا بودي؟ بسحق زمين خدمت ببوسيد و گفت: اي سلطان عالم، يك روز حلّاجي ميكنمو سه روز پنبه از ريش بر ميچينم... و گويند مولانا بسحق ريش دراز داشته، از قاعده بيرون...».32 معلومنيست اين لطيفه را كه يك روز حلّاجي ميكنم و سه روز پنبه از ريش برميچينم، شرح حال پردازان قرن نهم،به مناسبت شهرت بسحق به «حلّاج» ساخته و به دولتشاه رسانيده بودند يا آن كه واقعاً همين گونه بوده است.
منظور، از ورود در اين مبحث آن بود كه دريابيم كه در سالهاي 812ـ817، ابواسحق به مرحلهاي ازشهرت رسيده بود كه ميتوانست در دستگاه سلاطين پذيرفته شود و مثلاً ميان چهل و پنجاه سال داشته استو بدين تقدير بايد ولادتش دست كم ميان اواسط قرن هشتم و سالهاي دهه دوم از نيمه دوم آن قرن اتفاق افتاده باشد».33
درس و مكتب بسحق
«... نميدانيم مولانا ابواسحق چه فرا گرفته و كجا و نزد چه كساني درس خوانده و يا آن كه اشتغالش به شاعري كه گويا منافي پنبه زني و ندّافي او نبود، به سابقه مطالعات و ذوق شخصي صورتگرفته بود. به هر حال استقبالهاي بسحق نشان ميدهد كه او به رسم شعراي زمان در ديوانهاي مشهورشاعران پارسيگوي، مرور كرده و به شيوه آنان به شاعراني از قبيل سلمان، سعدي، خسرو، حافظ، كمالخجندي و... جواب گفتن آثار آنان، توجه خاصي داشته است و اين رسم يعني استفاده از غزلها و قصايد وقطعات مشهور فارسي براي طنز و شوخي، پيش از اين هم معمول بوده است...».34
در بعضي از قطعات و اشعار وي اشاراتي وجود دارد كه آگاهي او را بر بسياري از دانشهاي زمان، آياتو احاديث و امثال و فنون ادبي و لغت نشان ميدهد، به عنوان مثال اطلاعات نجومي او در رساله ماجراي برنجو بغرا نشان ميدهد كه او اين دانشها را بيشتر از حدّ دانشهاي عوامانه و عمومي ميداند و بايد آنها را درمكتب و مدرسهاي اخذ كرده باشد:
«... باشد كه در اسطرلاب نان، كردة كوكب طالع ما بيند كه در برج حمل ما برّه شير مست مقارنه دارد يا درمنزل ثور با گوشت گاو پير احتراق خواهيم يافت:
كوكب بخت مرا هيچ منجّم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم؟
چون با منجّم روغن، بگفتند، جواب داد: كه در زيج گرد خوان به رصد مرصود نان پهني كه بستهاند،مينمايد كه فردا به طالع سعد چون دو درجه و يك دقيقه از اول چاشت، بگذرد، تربيع قرص آفتاب و ماه و نان وپنير در برج جوزا و گردكان پرمغز خواهد بود و مقارنه با ستارة دنباله دار كلونده خاجگانه دارد و محاق وكسوفش در برج ثريّاي خوشه انگور شاهاني، خواهد بود تا تمام محترق گردند، باشد كه اين قرانها آخرگردد».35
اطّلاعات علمي ديگر بسحاق در فواتح حكايات و داستانهايي چون سفره كنزالاشتها و داستان مزعفر وبغرا، حاكي از دانشي منظم و صرف وقتي طولاني در اكتساب معارف است. مثلاً به اين ابيات درباره حضرتختمي مرتبت توجه فرماييد:
دگر، بوي مشك درودم بر اوست
كه حلوا بغايت همي داشت دوست
حبيب خدا سيّد المرسلين
كه محبوب او گشته بود انگبين
بشير و نذير و سراج منير
كه بود اختيارش به معراج شير
جهان در جهان ترك لذّات كرد
كه از نان جو سير هرگز نخورد
ز حق باد رضوان به ياران او
كه همكاسه بودند بر خوان او36
به علاوه از اشارات خود وي، برميآيد كه او در مكتب و مدرسه مقيم بوده است و مردم براي دريافت شعريا استنساخ آثارش به آن جا مراجعه ميكردهاند: «... اما... اين ضعيف به حكم نصّ و امّا بنعمة ربكّ فحدّثسخن در اطعمه به حدّي رسانيد كه مجموع شعراي زمان و سخنوران جهان، دانستند كه در دستگاه شاعري،چند مرده حلّاج است... چون صيت سخن وي به اطراف و اكناف رفته بود مسافران از هر طرف ميآمدند و ازلطف منطق و حسن هيأت اين درويش دلريش، نسخة حسابي بر ميگرفتند، اتفاقاً جماعتي... متعطشانشربتخانه، از بلاد هند، به مدرسهاي كه مسكن اين مسكين كم بضاعت بود و در آن جا، اشتغال به درس كتاباطعمه مينمود، نزول كردند و صباح بامداد با طبقهاي عقاقير، به درسگاه... حاضر آمدند و مجلس... به قرائتآيه كريمه قوله، مع اكلها دائم مزيّن و منوّر گردانيدند...»
او حتي گاهي به شيوه نصاب الصبيان شعرميگويد و در جواب ابونصر فراهي ميسازد:
گر نصايي هست صبيان اين نصابگشنگان
زير هر لوني از اين، پنهان است اسراري دگر
در نصابي گفتهاي بسحاق شعر اطعمه
كز سر اين سفره معمورند خلق برّ و بحر
حسّ نقادّي او نيز گوياي اين نكته است كه توغّل در آثار نظم و نثر قدما را با مداومتي فراوان دنبال كردهاست به نحوي كه نه تنها در نظيرهگويي و نقيضه سازي آثار ديگران كم نميآورده، كه در تحليل هنري آثاربرگزيده و شاعران نامآور ادب فارسي هم ديدي روشن و خردمندانه داشته است:
«... با وجود اوصاف فردوسي كه نمك كلام او چاشني ديگ هر طعام است و مثنويات نظامي كه نبات ابياتاو طعمة طوطيان شكر زبان است و طيّبات سعدي كه در مذاق اهل وفاق، بالاتّفاق، چون عسل شيرين است وغزليّات خواجه جمالالدين سلمان كه در كام اهل كلام، به مثابة شير و انگبين است و با دستگاه طبع خواجويكرماني كه... بيانش علاج سودازدگان سلسله سخن است و با دقايق مقالات عماد فقيه كه نطق شيرين او،ادويهاي است دل جو و با طلاقت الفاظ و متانت معاني حافظ كه خمر است بي خمار و شرابي استخوشگوار...».
بسحق، حتّي در ديباچة سفرة كنزالاشتها، به درماني پزشكانه و روانشناسانه دست ميزند و انگيزه خودرا در نظم آن منظومه چنين عنوان ميكند:
«... ناگاه محبوب سيمينبر و مطلوب ماه پيكر، بادام چشم شكر لب ترنج غبغب، نار پستان پسته دهان،چرب زبان،... از در آمد و گفت: به غايت بي اشتهايم و ممتلي شدهام، چاره چيست؟ گفتم: من از براي تو رسالهسفرهاي سازم كه چون يك بار بخواني اشتهايت پيدا شود، پس از براي خاطر او كمري بر ميان جان بستم و بهآتش سعي، در ديگ انديشه، طعامي پختم و نام اين سفره، كنزالاشتها كردم، بدان سبب که ه آ ن روز عيد فطر بودو در آن روز اكل و شرب بسيار است...».
گفت بسحاق چنين شعر ز انواع طعام
تا شود گرسنه آن سير كه خواند يك بار
و معتقد است چنين كاري را فقط او ميتواند انجام دهد:
بسحاق كس نپخت خيالي چنين دقيق
مخصوص توست از شعرا اين خيالها
بسحاق نسبت سخن خود مكن به قند
از بهر آن كه شعر تو غير مكرر است
ميل بسحق به اين اطعمه بيچيزي زيست
غالب الظّن من آن است كه اسراري هست
بسحق شعر خود را موجب شادي مردم ميداند:
دهان مردم از اشعار بسحق
چو نار و پسته، خندان آفريدند
او گاهي نيز به شيوه اهل علم، استناد به اشعار عربي دارد و اشعار ملّمع ميسازد:
ز پيشين تا پسين گرم است و تازه
نصيحت گفتمش از روي ياري
***
تمتّع من شميمِ عرار نجدٍ
فما بعد العيّشة مِن عرار
***
در خوردن لوت و صفت اطعمه كردن
تالله لقد آثرك الله، علينا
***
كاچي به كشك ديگر امروزش آزمودم
من جرّب المجرّب حلّت به الندامه
***
رشته را ميل به لوزينه صريح است و دليل
آن كه الجنس الي الجنس كماقيل يميل
***
گر نهي سر بر آستان كدك
اِنّ هذا اقلّ ما في الباب
معيشت بسحق
زندگي بسحق توأم با فقر و تهيدستي گذشت و از اين امر در آثار او نمونههايي فراوان ميتوان يافت. به قول شادروان صفا «... بسحق به جاي هزل و طعن اجتماعي، جوابها و استقبالهاي خود را منحصربه توصيف اطعمه و اغذيه كرده، اما يقين است كه در ذكر اين اوصاف، سخن او خالي از بيان آرزوهاي پنهانيطبقات محروم جامعة آن زمان و شايد خود شاعر نبود...»48 او در قطعهاي كه در مدح، ساخته است و با آنكتابي را كه همان ديوان اطعمه باشد به ممدوح هديه داده است، از گرسنگي خود مينالد و احتياج خود را مطرحميسازد و خويشتن را تاراج زده تركان ميخواند:
فلك قدرا! تو آن بحر عطايي
كه حاتم پيش جودت هست محتاج
چو در يك قطعة شيرين بخوانم
بر طبعت كه هست آن بحر موّاج
شما را تحفه آوردم كتابي
پر از حلوا و مرغ و نان و كوماج
كنون خود گشنه ميمانم در اين شهر
كه تركان كردهاند آن غلّه تاراج
به صد بلغور ميافتد به دستم
ز قزغان فلك يك كفچه اوماج
ندارم بهر بغرا يك سپر آرد
همي پيچم به خود چون تير تمتاج
چه كم گردد گر از خوان نوالت
ببندد زلّهاي بسحاق حلّاج
بسحق مسئلة فقر را بسيار مهم ميداند و در داستان مزعفر و بغرا ميگويد:
چو نعمت نماند به كس پايدار
همان به كه آشي بود يادگار
ز جوع ار كسي چشمش افتد به گو
به ناني كند شاهنامه گرو
و در مقدمهاي كه در مدح «كُجَري» مينويسد، از فقدان نعمت مينالد: «مدتي است كه تنور طبيعت و ديگدانفكرت به واسطه فقدان نعمت، افسرده گشته...».50 او ميخواهد تا از پي روزي به غربت برود تا شايد بهپادشاهي با ذل برسد و زلّهاي از او بيابد:
از پي روزي اگر روزي به غربت گم شدم
بنده را از مطبخ سلطان باذل جو خبر
مير مرز وقت، معيّن كرد گردون تا رسد
ز آن ميان روزي به جمعي زلّه بند خشك وتر
هست اميدم به روزي ده كه آيد مستجاب
اين دعاها از من بيچارة بي خواب و خور
و آنگه مينالد كه:
چند چو بسحق كشي در جهان
خويشتن از بهر شكم در بلا
او خود را سرگردان «غذا» ميداند كه به جستجوي آن به هر جا ميرود:
من گرسنه و سير نگرديده ز توشه
هم با سر انبانة يخني به فره بست
***
بسحاق دوان شد چو سگان از پي ميده
باز از هوس قسب و خرك پاره گره بست
***
گر اشتها به شعر منت شد عجب مدار
كاين گشنگان حديث غذا، خوش ادا كنند
***
سالها از بهر كاچي در صفاهان گشتهام
قرنها از بهر بغرا در خراسان بودهام
اما كريمي در جهان نيست؛
رزق بسحق گر از كيسة ياران باشد
طاس لوزينه به دست دگران خواهد بود!!
و نااميدانه ميسرايد كه:
در جواب جوع اگر امشب بود حالم چو دوش
بعد از اينم زندگاني بس، نميخواهم دگر
پيش از اين گر روزيام از گفتة بسحق بود
اين زمان مهمان خوان نعمت اللّهم دگر
به هر حال، او خود را گرسنهاي از خيل گرسنگان و حتي گاهي مرشد گرسنگان ميخواند:
تا به تخلّص غزل مرشد گشنگان شدم
پخته شده به مطبخم ديگ سخن بديننمط
صبا به گلشن كيپا گرت گذار افتد
به حقّ پاچه كه بويي به گشنگان آري
و گاهي خويشتن را «مسكين» معرفي ميكند:
گفت باشاعر طعام به رمز
كلّه پز آن زمان كه كيپا دوخت
كآتش معدههاي مسكينان
چون برافروخت، خوان نعمت سوخت0
مرگ بسحق
وفات او را به سال 827 (برابر با 1423 ميلادي) يا 830 (برابر با 1427 ميلادي) يا 837 يا 840 نوشتهاند.61 قبرش در زاويه جنوب غربي تكيه چهل تنان شيراز باقي است و عوام شيراز را اعتقاد بر آن استكه هر كه شب جمعه، با نيّت خالص به زيارت قبر شيخ رود و در آن جا بعد از قرائت فاتحه و اخلاص از روحشيخ طلب طعامي نمايد، مطلوب او حاصل گردد.
بسحق در پايان رساله منثور خوابنامه، اشارهاي دارد به آرامگاه خويش. در آن جا خواب ميبيند كه پيرينوراني كه تركيبي از همه غذاهاي لذيذ است، به نزد او ميآيد و بسحق از ميپرسد كه اين چه گنبد است و تو چهكسي؟ و اين جا چه ميكني؟ و پير پاسخ ميدهد: «... اين مقبره بسحق حلّاج است و من در اين قبر مونس اوخواهم بود تا قيامت كه برخيزد و اين بيت خواندم:
چشمم آن دم كه ز شوق تو نهم سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود».
شادروان علياصغر حكمت شيرازي كه در سال 1327 شمسي بخش از سعدي تا جامي تاريخ ادبياتادوارد براون را به فارسي ترجمه كرده است، در حاشيه همان كتاب مينويسد: «در وقت حاضر كه به تحريراين حواشي، خاطر مشغول است، مقبرة شيخ اطعمه در شيراز باقي است و سنگي كه بر قبر او افتاده بود، ازقرن نهم هجري باقي مانده و در سال 1327 هنوز آن سنگ در محل خود موجود بود. بعد از آن در حدود سال1368هـ.ق. بعضي مردمان طمّاع و عتيقهخران بيانصاف كه دشمن آثار تاريخي و قبور بزرگانند، آن سنگ رابه سرقت برده و به جاي آن سنگي نو و زشت گذاشتهاند و متصديان امور معارف و اوقاف هم، اندك توجّهينفرموده و تبعات فقدان اين اثر تاريخي و ادبي بر عهده ايشان است».62 «سنگي كه از قرن نهم بر روي اين قبربود به علّت عتيقه بودن به موزه فارس منتقل شد و بعداً به همّت جمعي از معاريف و اهل ذوق، سنگ جديديتهيه و بر روي قبر قرار داده شد».
اما بر سنگ قبري كه پس از آن سنگ، بر روي قبر شيخ نهاده شده است، به غلط نام صاحب آن گور را«احمد» نوشتهاند كه نشان ميدهد شيخ ابواسحق را با نظامالدين احمد اطعمه اشتباه كردهاند. بر روي اين سنگقبر آمده است كه: الله جلّ جلاله، الهنا، محمّد نبيّنا و القرآن كتابُنا و الاسلام ديننا و الكعبة قبلتنا و المؤمنوناخواننا (و در داخل قوسي نوشته شده) علي امامنا (و در زير اين شعر و جملات):
زينهار ار بگذري روزي به قبر اين گدا
شاد كن روح من مسكين به حلواي دعا
نام شريفش احمد، كنيه ابواسحاق، متوفي در سال 840 هجري قمري.
مرحوم فرصت الدّوله شيرازي مينويسد: «وفاتش در حدود 830 بوده، در تذكره رياض العارفين مسطوراست كه قبرش در تكيه چهل تنان است و جمعي را نيز همين اعتقاد است. الحال براي رفع ابهام ميگوييم كه دراين اوان، خود اين فقير، همّت گماشته، قدري از آن سنگ مزار مذكور را كه در زير گل پنهان بود، ظاهر ساختم وآن را خواندم، بر آن نقر شده، اين كلمات: «المرحوم المغفور، السيد الشهيد، جمال الدين محمود بن نصير بنمحمد بن جمال الدين محمود الافزري في سنه خمسين و سبعمائه» پس معلوم ميشود كه اين مزار شيخ اطعمهنيست. اگر مقصود صاحبان تذكره و غيرهم، همين لوح مزار است، اشتباه كردهاند و اگر در جاي ديگر از تكيهچهل تنان، مدفون شده، قبرش از ميان رفته، معلوم نيست.
شعر ابواسحق اطعمه
ابواسحق، شاعري است باذوق، خوشگو و طنزسرا كه اشعار خود را وقف اطعمه كرده است و به قول خود وي «چون خداوند يگانه اين فقير را طبع نظم كه عطيّهاي از عطاياي نامتناهي است، كرامت فرمود،مزاحي مباح ميخواستم بين الجد و الهزل... اميد كه ديگ اين اطعمة گوناگون كه طبّاخ طبيعت بر ديگدان فكرتنهاد، تا قيام قيامت از جوش بازنايستد...».
خواني كشيدهام ز سخن قاف تا به قاف
هم كاسهاي كجاست كه آيد برابرم
ادوارد براون در اين باره مينويسد: «اشعار بسحق، مملو است از اصطلاحات كهنه و متروك فنّ طبّاخيقرون وسطاي ايران و غالباً لطف آن در اين است كه همه، در استقبال اشعار جدي ديگران كه در زمان شاعر درالسنه و افواه متداول بوده است، به نظم آمده است».
ذهن بسحق به حدي در به خاطر آوردن اشعار مناسب، از شاعران گذشته و اشعار معروف آنها و امثال وحكم فارسي و ع ربي چالاك است و سرعت انتقال او به حدّي زياد است كه در هر جمله و عبارت منظوم يامنثور او، آيه، حديث، ضربالمثل، يا شعر و جملهاي را از بزرگان و كتب ديني و ادبي ميتوان پيدا كرد و عظمتذهن مبتكر و خلّاق او و حافظة چالاك و نيروي تداعي سرشار وي را در تلفيق و ترتيب و تهذيب ونتيجهگيريهاي حاصل از آنها، باز شناخت. مطالعه در شعر وي نشان ميدهد كه او به رسم شاعران زمان، درديوانهاي مشهور شاعران پارسي گوي مروري دقيق و عميق داشته و در جوابگويي كه به شيوههاي خاصهريك از آنها مهارت و توانايي فراواني به دست آورده بوده و توانسته است با سرودن اشعاري به فارسي وعربي و لهجة محلي و شيرازي مهارت لفظي و قدرت معنوي خود را به منصّة ظهور برساند.
شعر بسحق اگرچه به دليل به كارگيري الفاظ و تركيبات و مضامين مربوط به اغذيه و اشربه، طبيعتاً عمقو گسترة معنايي ندارد و استحكام لفظي وي نيز به پاية شاعران طراز اول فارسي زبان نميرسد، اما در شعراو نوعي رواني و سادگي و تأثيرگذاري شيرين و دلنشين وجود دارد كه به عنوان نمونه در شعر نظام قاري،مقلّد او موجود نيست و به همين دليل بسحق شعر خود را ميستايد و از تأثير و گيرايي آن، به كمال آگاه است:
ماهيان گر بشنوند اين شعر چون آب روان
بر سر نظمم برافشانند از دريا گهر
***
در مصر سخن تا بنشستم به فصاحت
بشكست ز قند سخنم قيمت حلوا
نزد شعرا خوان عبارت چو كشيدم
گفتند در اين سفره تو داري يد بيضا
در خوردن لوت و صفت اطعمه كردن
تاللهِ لقد آثرك الله علينا
***
چه سفرهاي است كه بسحاق در جهانگسترد
كه ميبرند از آن بهرهها عوام و خواص
***
حديثم به سان يكي خربزه است
كه بر كام روزي خوران خوشمزه است
اگر شهري آن خورد ور اهل ده
يكي گفت: احسن، يكي گفت: زه
***
ز شعر اطعمه بيتي به جنّت ار خوانند
ملك به اكل درآيد به خوان حجرة حور
سخن در اطعمه بسحق، پاك كرد چو آب
بود كه جايزه بستاند از شراب طهور
***
بسحاق شعر قليه بر بخت قلندران
در تكيهاي بر كتابة لنگر نوشتهاند
صد آفرين به ميوة باغ طبيعتت
كاين نازكي و لطف به آن بر نوشتهاند
***
اين صوت و غزل چگونه بسحق
گفته است براي جوش برّه
مهمترين محور معنايي اشعار و آثار منثور بسحق، به طور طبيعي و تخصصي غذاهاست و به قولدولتشاه سمرقندي «... از اجناس سخنوري، اشعار اطعمه را اختيار نموده و در اين باب چون او كسي سخننگفته است و رسالة او در باب اطعمه مشهور است اما اگر متنعمان را جهت بدرقه اشتها و آرزو، نفعي دهدعاجل، امّا مفلسان را و بينوايان را ضرري ميرساند، چه آرزو زياده ميگرداند و دسترسي نباشد، محروم ومحجوب ميشود. (عسل گويي، دهان شيرين نگردد). از گفتههاي بسحق، هرچند مفلسان را ضرر است، ازجهت خاطر متمولان و اصحاب تنعم، يك رباعي و چند مثنوي خواهيم آورد كه بسيار مستعدانه گفتهاي است.
زياده بر اين اوصاف نعمت، ابواسحاق در اشتها حدّتي پيدا ميكند و مصلحت گرسنگان مفلس نيست،اللهم ارزقنا بغير حساب».
البته بايد توجه داشت كه همة غذاها به يكسان در شعر بسحق مورد توجه نيستند و گاهي هم بهصورتهاي خاص از قبيل تشبيه، استعاره، مجاز و با ارايه تصاويري زيبا و زنده و پويا، در شعر بسحقمورد توجّه او هستند، اما حقيقت اين است كه غذاها بهانهاي به دست بسحق ميدهد تا در شعر خود بتواند فقرطبقاتي و اعتراض اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي خود را مطرح كند. او خود را پيامبر گرسنگان ميداند،بنابراين هدف او حرص و آزمندي شخصي و شكم پرستانه نيست، او با طرح شيفتگي خود به غذاها بر فقراجتماعي، بيعدالتي، ناامني و عدم تأمين و امنيت اجتماعي تأكيد مينهد و بر عادات و رسوم متروك اجتماعيانگشت مينهد. فيالمثل او در مقدمه قصيده در مدح كجري مينويسد: «پس چنين به خاطر خطور كرد كه چونمدتي است كه تنور طبيعت و ديگدان فكرت به واسطه فقدان نعمت افسرده گشته، از اين داروهاي گرم، معجونيتركيب بايد كرد و از آن جنس ذروري به كار آيد...»
او از غذاهاي سفر ياد ميكند و از نانهاي حضر.
«روز ديگر چون گردة گرم آفتاب، از تنور مشرق به هزار انوار، برآمد، قليه برنج تشريف حضور پر نوربه حجرة اين دل سوخته جگر بريان ارزاني داشت...» در وصف صابوني ميگفتند:
شمع بزم انجمن، ما سر به سر پروانهايم
گر بيايد سوختن، موقوف يك پروانهايم
و يا اين دو بيت تصويري:
نرگس كه چمن از رخ او گشته منوّر
گويند كه دارد طبقي سيم پر از زر
در ديدة بسحق، نه زر دارد و نه سيم
شش نان تنك دارد و يك صحن مزعفر
بسحق اطعمه و نقيضه سازي
«نقيضه» در لغت به معني ويران سازنده و شكننده است و در اصطلاح ادبي به معني باژگونه جواب گفتن شعر كسي است يا جواب شكننده و مخالف به شعر كسي ديگر دادن و معمولاً سخني است كهجدّي نيست و در حوزة هزل و هجا و طنز قرار ميگيرد و به قول بسحاق، شوخي مباحي است كه بين جدّ وهزل قرار دارد و آن را فرنگيان پارودي (parody) ميگويند كه عبارت است از منظومهاي كه با روحية مخالفمنظومهاي ديگر ساخته شده است، شعري كه مضمونش مخالف با مضمون شعر ديگري باشد، به منظورمخالفت يا ضديت و مقابله بين دو شاعر، چنان كه يك يا چند بيت را شاعر ديگر جواب ضد و نقيض يا مخالفياز لحاظ قول و نقل، لفظ و مفهوم بدهد.
مرحوم سعيد نفيسي «پارودي» را اين چنين معني كرده است كه: «تبديل اثر ادبي بسيار جدّي به اثر ديگريكه بسيار مضحك باشد، مانند اشعار عبيد زاكاني يا بسحق، زيرا نيّت شاعر، در تقليد يا استقبال كلام شاعريديگر، تفوق فنّي بر آن ديگري نيست، بلكه قصد فكاهت و مطايبت است. عبيد زاكاني، شيخ ابواسحاق شيرازي،اطعمه و نظامالدين محمود قاري يزدي، هر سه در باب اشعار مضاحك و اشعار تقليدي در ادب فارسي، باني وپيشواي مكتب خاصي ميباشند كه همان پا رودي باشد».
مرحوم علامه قزويني، ترجمه درست پارودي را «نقيضه» ميداند و اين بيت از تاجالدين ابن بها را شاهدميآورد
پایان زندگی
بسحق بین سالهای ۸۲۷ و ۸۳۸ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه وی در صحن چهلتنان در یک کیلومتری شمال زیارتگاه حافظ میباشد.
شيخ جمالالدين (يا فخرالدين) ابواسحق حلاّج اطعمهٔ شيرازى شاعر مبتکر در شيوهٔ خود در شعر فارسى است که در نيمهٔ اوّل قرن نهم هجرى مىزيست. او را ”شيخ اطعمه“ و ”شيخ ابواسحق حلاّج“ و ”بسحق اطعمه“ خواندهاند و در شعر بُسحق (= بسحاق) تخلّص مىکرد که مخفّف بواسحاق و ابواسحاق است، و چون پيشهٔ پنبهزنى داشت شهرت ”حلاّج“ يافت و از آن رو که در شعر خود به وصف انواع طعامها پرداخت لقب ”اطعمه“ گرفت و به هر حال نبايد او را با ”نظامالدين احمد اطعمه“ که اندکى پس از وى در شيراز به شاعرى مىپرداخت يکى دانست. تاريخ ولادت ابواسحق معلوم نيست امّا از سخنان دولتشاه در تذکرهاش چنين برمىآيد که در ميان سالهاى ۸۱۲-۸۱۷ (عهد حکومت سلطان اسکندربن عمر شيخ بر فارس) به حدّى از شهرت رسيده بود که مىتوانست نديم آن سلطان باشد و مثلاً ميان چهل و پنجاه سال داشته بوده باشد و بدين ترتيب بايد ولادتش را بين وسطهاى قرن هشتم و سالهاى دههٔ دوم از نيمهٔ دوم آن قرن دانست.
از کيفيت و کميت تحصيل وى نيز آگاهى نداريم و ممکن است اشتغالش به شاعرى به سائقهٔ ذوق و مطالعات شخصى وى صورت گرفته باشد، امّا استقبالهائى که از شاعران مشهور پيش از خود کرده نشان مىدهد که به شاعرانى چون سلمان، سعدى، خسرو، حافظ، کمال خجندى، عراقى، مولوى، حسن دهلوى و عماد فقيه توجه خاصى داشته است. نبايد ناگفته گذاشت که رسم استفاده از غزلها و قصايد و قطعات مشهور فارسى براى طنز و شوخى، بهويژه در آثار عبيد زاکانى سابقه داشته است منتهى بحسق بهجاى هزل و طعن اجتماعى جوابها و استقبالهاى خود را منحصر به توصيف غذاها و طعامها کرده و يقين است که در ذکر اين اوصاف، سخن او خالى از بيان آرزوهاى پنهانى طبقات محروم جامعهٔ آن زمان، و شايد خود شاعر، نبود و حتى او در پشت پردهٔ اين ”اوصاف اطعمه“ گاه به بعضى معاصران خود مىتاخت و به سخن خود جنبهٔ طنز و نقد مىداد و يکى از جمله آن معاصران شاه نعمةالله ولى کرمانى شيخ متنفّذ زمان است که سفرهائى به شيراز کرد و بسحق که مسلّماً با اين صوفى رياستجوى بر سر شوخى بود يکى از قصائد او را براى جوابگوئى برگزيد، چنانکه غزل شاه را هم با مطلع:
گوهر بحر معرفت مائيمگاه موجيم و گاه دريائيم...
نيز به طنز گرفت و با شعر:
رشته لاک معرفت مائيمگه خميريم و گاه بغرائيم ما از آن آمديم در مطبخکه به ماهيچه قليه بنمائيم
جواب گفت: صاحب طرائقالحقايق او را از اصحاب و جد و حال دانسته و با شاه داعى الىالله مصاحب و معاشر شمرده است امّا نه در آثارش اثرى از وجد و حال هويدا است و نه ادّعاى مصاحبتش با شاه داعى درست است.
از ديوان بسحق نسخههائى موجود است. بهترين و آخرين چاپ مجموعه آثارش در استانبول به سال ۱۸۸۵م. به همت ميرزاحبيب اصفهانى همراه با مقدمهاى در احوال او صورت گرفت و مشتمل است بر ”کنزالاشتها“ و قصايد و غزليات و ترجيعات و رباعيات و مثنوى به علاوهٔ چند رسالهٔ مختلط نظم و نثر مثل داستان مزعفر و بغرا، يا ماجراى برنج و بغرا، خوابنامه، خاتمهٔ ديوان، فرهنگ ديوان اطعمه، بقيه ديوان و قصيده در مدح کجرى (نوعى از طعام هندى).
ديوان اشعار بسحق هم از عصر و زمان شاعر شهرت يافت چنانکه او خود در ”خاتمهٔ ديوان“ به شهرتى که آثارش حاصل کرده بود اشارهاى لطيف دارد و گويد: اين آشها به کفچهٔ ما برآمد و حال بهجائى رسيد که از قاف تا قاف بوى کليچه و قطايف ما بگرفت و در ممالک ايران و توران آوازه و بوى فرنى و بورانى ما برفت“. به هر حال کار بسحق نه تنها در بافتن مطالب بکر و نو تازگى دارد بلکه او در بيان آنها نيز توانا و مقتدر است.
وفاتش به سال ۸۲۷ يا ۸۳۰ و يا ۸۳۷ اتفاق افتاد و قبرش در گوشهٔ جنوب غربى تکيهٔ چهل تنان شيراز برجاى است. از اشعار او است:
بعد از آن نان خود اظهار کردمرد معنى واقف اسرار کردگفت بودم گندم باغ بهشترسته از آب و گل عنبر سرشتناگه افتادم به انبار جهانبارها در چاه گرديدم نهانبعد از آن در خاکزارم کاشتندبىانيس و مونسم بگذاشتندناله مىکردم که اى پروردگاررحمتى بفرست و از خاکم برآرحق به لطفم روزى ديگر بدادو زنوم فيروزى ديگر بدادسرکشى آغاز کردم از غروردلبرى مىکردم از نزديک و دورباد قهرى بر سر سبزم وزيدشد جوانى نوبت پيرى رسيدسر جدا کرد از تنم دهقان به داسکاه پاشيدم بپوشيدم پلاس پايمال گاو گشتم ناگهان تا شدم القصه دربار خران بر سرم گرديد سنگ آسياب تا برآمد گردم از جان خرابگه مقيد در بن انبان شدمگاه در غربال سرگردان شدممشتها خوردم به هنگام خميرتا نهادم پاى بيرون از فطيربعد از آن در آتش سوزان شدمنان شدم، شايستهٔ هر خوان شدم
از غزلهاى او است غزل ذيل که با استقبال از دو غزل سعدى (۱) ساخته است:
در شعر من از آن همه ذکر مزعفرست”کز هر چه مىرود سخن دوست خوشترست“بوى کباب مىرسد از مطبخم به دل” پيغام آشنا نفس روحپرورست “در قليه نيست حاجت مروراى نخود”معشوق خوبروى چه محتاج زيورس ت“در انتظار حلقهٔ زنجير حلقه چى”اصحاب را دو ديده چو مسمار بر درست“لوزينه ماهئى است که در دام رشته شديا طوطيى چو ماست که در بند شکرستخرما و ماست دست در آغوش کردهاندوزخار فارغند که در پاى کنگرستبسحق نسبت سخن خود مکن به قنداز بهر آنکه شعر تو غير مکررست
(۱) . به مطلعهاى:
اين بوى روح پرور از آن کوى دلبرستوين آب زندگانى از آن حوض کوثرستاز هر چه مىرود سخن دوست خوشترستپيغام آشنا نفس روحپرورست
و اين غزل در جواب و تضمين غزل حافظ است:
هر زمان که دريابى نان گرم و بورانى وقت از غنيمت دان آنقدر که بتوانى
از پى چنين لوتى گر رسى به صابونى حاصل از حيات اى جان آن دمست تا دانى
نان سعتر و صوفى ما و مرغ و مشکوفى آن به اوست شايسته وين به ماست ارزانى
پيش سر که از سختو دم مزن که نتوان گفت با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
هر که عشق کاچى پخت عاقبت پشيمان شد عاقلا مکن کارى کآورد پشيمانى
دل ز چشم بزغاله گوش داشتم ليکن کلهٔ پر از مغزش مىبرد به پيشانى
نان و شيردان بسحق داد تو نخواهد داد جهد کن که از کيپا داد خويش بستانى
صباحى در دکانى شيردانى رسيد از دست کيپانى به دستم
بدو گفتم که بريان يا کبابى که از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا پارهاى اشکنبه بودم وليکن با برنج و نان نشستم
کمال همنشين در من اثر کرد وگرنه آن کمينم من که هستم
بسحق اطعمه و حافظ دكتر رستگار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 1:17 توسط فاطمه سرایی
|